نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

تولد دوباره ام

دستکشهای نی نی جونم

عزیزم امروز بعد از کلاسم وقتی رسیدم شیراز یه گشتی تو خیابون زدم واسه خرید مانتویی که مناسب مامانی گنده بشه. چشمم که به پوشاک بچگونه می افتاد دلم می خواست تمامش رو بخرم اما نمی دونستم باید دخترونه باشه یا پسرونه. دوست دارم زودتر بدونم کدومی تا هرچی دلم خواست بخرم واست. اما یه چیز کوچولو واست گرفتم که هر کدوم که باشی به دردت بخوره، وای قربون اون دستای کوچولویی برم که میخوان برن داخل اینا، نمی دونی چقدر بوسیدمشون.   ...
26 فروردين 1391

نی نی خجالتی

عزیز دلم بالاخره امروز موفق شدم برم سونوگرافی .اما از تشخیص جنسیت شما خبر خوبی به دستم نرسید؛ یعنی اینکه دختر یا پسر بودنت مشخص نشد. عجیبه آخه دیگه تو پنج ماهگی جنسیت جنین حتماً مشخص میشه اما از همین حالا معلومه که شما شیطونک ناقلایی هستی که اجازه ندادی دکتر ببینه. میگفت: پاهای خوشگلت رو روی هم گذاشتی تا معلوم نشه دختری یا پسر. حالا تعبیر بابایی از این کارت رو برات تعریف کنم. میگه : نی نی من با شرم و حیاست قربونش برم. پس طبق تفاسیر باباجونت باید دختر باشی اما بر اساس سونوی خانگی یعنی همون که قدیمی ها فقط با تغییرات ظاهری تشخیص میدن حتماً شما موچولوی قشنگم پسری. چی بگم والا الله اعلم...   ...
25 فروردين 1391

عروسی عمه جون

گل گلکم خوشگلکم سلام . امشب داریم می ریم عروسی عمه الهام. مگه لباسی پیدا می شد که اندازه مامان شکم گنده بشه؟ به زور دو دست از لباسهام اندازه ام شد اونوقت محمدم بهم میگه تو هیچ فرقی نکردی و یه نی نی ریزه میزه گیرمون میاد. تا حالا بهت نگفته بودم نه؟ از صبح تا شب سفارش می کنه که به خودم برسم تا نی نی مون کوچولو نباشه. حالا این چیزا رو ول کن داره شب میشه و ما هنوز شیرازیم آخه بابایی نیومده و من منتظرشم. خدا کنه عمه زودتر از ما از آرایشگاه نیاد که دلخور میشه. می بینی دیگه چقدر دیر کردیم که این حرفو می زنم. تقصیر باباییه که عروسی آبجی خانومشه و حرص خوردنش هم واسه منه. فدای تو بشم که نیستی واسه عمه برقصی اما با هم براش آرزوی خوشبختی می کنیم. یه ...
23 فروردين 1391

اتفاق ناخوشایند

جیگر مامان خوبی که فدات شم .وای نمیدونی امروز چه اتفاقی افتاد. اولین بار بود که همچین حسی رو تجربه کردم؛ تکون خوردن تو کوچولوی نازم توی پنج ماهگی. قبل از این تکون خوردنت رو حس نمی کردم. به نظر بابایی شاید چون خیلی ریزه میزه ای و باردار بودنم زیاد مشخص نیست. البته خودم دقیقاً برعکس فکر میکنم. جونم واست بگه صبح رفته بودم آزمایشگاه که یه خانومی که با عجله داشت رد می شد یه فشار محکم به شکمم وارد کرد و همون لحظه به وضوح جابجا شدن تو رو حس کردم. اولش خیلی ترسیدم، زود رو صندلی نشستم و کلی صلوات فرستادم و قربون صدقه ات رفتم تا آروم بشی عزیز دلم. البته یه کوچولو هم خودم مقصر بودم که فکر میکردم اون خانم حتماً ملاحظه من باردار رو میکنه و خ...
21 فروردين 1391

انتظار و انتظار...

عزیز دلم امروز یعنی دوشنبه مثل اکثر دوشنبه ها که وقت ویزیت دارم ،بیمارستان مادروکودک بودم واسه تو موچولوی نازم. دکترم یه سری آزمایش برام نوشت و سونوگرافی که به امید خدا فردا میرم. تازه فکر کنم دیگه دختر یا پسر بودنت هم مشخص بشه. نه اینکه فرقی داشته باشی واسمون، فقط از خدا یه بچه سالم میخوایم اما خب دوست دارم جنسیتت رو بدونم تا بتونم زودتر واست خرید کنم... دوستت دارم هزارتا.... ...
20 فروردين 1391

اولین روز کاری ما دو نفر

سلام نفسم. میخوام از امروز برات بگم که یک روز بیاد ماندنی بود واسه مامانی ؛ روزی که رسماً به عنوان استاد سر کلاس رفتم و به قول بچه های زمان دانشجویی، پشت جااستادی نشستم و استادی کردم. نمی دونی تو راه چقدر استرس داشتم و همش از تو که بعد از خدا تنها کسی بودی که با من بودی می خواستم واسه مامانی دعا کنی. همیشه یه انرژی مثبت و قوت قلبی برام عزیزم. خلاصه اولین کلاس درس با یه کوچولو استرس شروع شد اما زود به جو کلاس عادت کردم.اونم مدیون اتفاقی بودم که اول صبح تو مسیر رفتن واسم افتاد.از دیروز واسه خودم کلی برنامه داشتم. تصمیم گرفته بودم وقتم رو طوری تنظیم کنم که به موقع سر کلاس باشم و تأخیری در کار نباشه. همین کار رو هم کردم و نیم ساع...
19 فروردين 1391

حس مادری

عاقبت یک شب از این شبهای دور                     کودک من پا به دنیا می نهد آنزمان بر من خدای مهربان                                 نام شورانگیز مادر می نهد خدا جونم بعضی اوقات مثل الآن یه حس غریب به سراغم میاد؛ یه حس ناتوانی؛ یه ترس بزرگ از مسئولیت سنگینی که آرزو دارم بتونم به نحو احسن از پسش بر بیام. مادر شدن شاید قشنگترین حس دنیا باشه ولی مادر خوب بودن هم سخت تر...
16 فروردين 1391

اولین عیدی

عسلی مامان، دخترکم یا گل پسرم سلام. عزیز دلم این عید نوروز، خودت باهامون نبودی که با دستای کوچولوت عیدی بگیری ،اما امروز یعنی روز طبیعت که جات خیلی خالی بود اولین عیدی رو گرفتی از کی؟ عمو آقارضا. چون من دو نفر بودم دو تا عیدی گرفتم. ایشالا نوروز آینده خودت کنارمونی. میدونی،وقتی تصورت میکنم قند تو دلم آب میشه. هر روز با خودم فکر میکنم این موجود کوچولوی تو وجودم چه شکلیه ؟! به من رفته یا به باباییش؟! نه اینکه واسم فرقی داشته باشه فقط کنجکاوم بدونم. بهرحال این رو بدون که مامانی با تمام وجود عاشقته... اینم اولین عیدی زندگیت که یه دوهزارتومنی خشک هستش. عکسش رو میذارم اینجا ببینی عزیزم؛ آخه بعید نیست اون موقع که این مطلب رو بخونی این...
13 فروردين 1391

النا یا ایلیای من

چطوری کوچولوی خوشگلم؟ خوبی که گلم؟ نمی دونی بعضی وقتها چقدر دلم هوای تو رو می کنه . دلم برای بودنت تنگ میشه. دوست دارم زود زود بیای. می دونی مامانی ، چند روزه که خستگی بدجوری کلافه ام می کنه. همینکه ظهر میشه ، حتی اگه هیچکاری هم نکرده باشم شونه هام انقدر درد می گیره که حتماً باید دراز بکشم. بابایی میگه تقصیر نی نیه. راستی فعلاً هر موقع می خواد صدات کنه بهت میگه نی نی. اما من درمورد اسمت یه فکرایی کردم اگه دختر باشی دوست دارم اسمت رو النا بذاریم و اگه پسر شدی ایلیا. آخه می دونی این اسمها رو حتی وقتی ازدواج نکرده بودم دوست داشتم و دست بر قضا ،اسم فامیل خودتم خیلی به این اسمها میاد و من اینجوری دوست دارم. به هرحال دختر باشی یا پسر، عزیز دل م...
8 فروردين 1391

مامان و بابای منتظر

  شروع خاطرات سال جدید یه حس و حال و رنگ و بوی دیگه داره؛ امسال به عشق فرشته کوچولویی می نویسم که هنوز به این دنیا نیومده ولی من و محمدم بی صبرانه منتظرشیم. عزیزکم ، به امید روزهای خوبی که با هم خواهیم داشت خاطره های زیبات رو می نویسم تا وقتی که خودت بتونی با چشمای قشنگت اونا رو بخونی. وای خدا جون امسال سه نفر میشیم. ببین اینم نماد سه نفره شدن خانواده کوچیکمون توی این ساله. اون پادرازه باباست ،اونم که خیلی خیلی خوشحاله منم ،اون وسطی هم که عشق مادوتاست خودتی. قربون هردوتاتون برم من. از لطف الهی همه جا عطر محبت پیچیده               &nbs...
1 فروردين 1391
1