نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

تولد دوباره ام

نیایش شب قدر

  خدایا چقدر حرف زدن با تو خوب است؛ چه ساکت و صبور به درد دلم گوش می دهی . چه ساده اشاره می  کنی که پیش تر بیایم و اندوه و رنج تنهایی ام را با تو بگویم. خدایا چقدر حرف زدن با تو زیباست؛ چگونه گرد و خاک را از سر و روی کلماتم پاک کنم تا لایق تر شوند، کجا  و در چه زاویه ای بنشینم تا گناهان فراوانم را نبینی؟ با چه رویی چمدان فرسوده ام را باز کنم و تحفه های  ناقابلم را تقدیمت کنم؟!  خدایا تو مرا بهتر از خودم می شناسی و نشانی تک تک سلولهای تاریکم را می دانی. تو مرا بیشتر از خودم  دوست داری. هر بار که می خواهم با تو گفتگو کنم اولین حرف را تو بر زبانم می گذاری. هر روز صبح این  تویی که...
19 مرداد 1391

نه ماه و چندین روز

امسال تولد مامانی مصادف شده با روزها و شبهای قدر و انتظار سخت اومدن کوچولوی نازمون. و اما ا مروزم گذشت و باز دخمل گلی ما نیومدش به این دنیا. عزیز دلم درسته که استرسم زیاده بابت اینکه اطمینان دارم از نه ماهگی هم چند روز گذشته و خبری ازت نیست و بدتر از اون حسرت یه خواب خوب و راحت- از سختی حاملگی- به دلم مونده، اما بذار یه اعتراف کنم؛ از تاریخ تعیین شده زایمانم هرروز که میگذشت و خیال اومدن نداشتی بیشتر خوشحال میشدم چون بیشتر به روز تولدم نزدیک می شدیم.  همونطور که از اول دلم میخواست و همش به محمدم میگفتم، الآن هم آرزومه حالا که نیومدی دو روز دیگه هم اومدنت به تعویق بیفته تا تولدمون یکی بشه.  الهی به امید خودت......
18 مرداد 1391

پس کی میای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای دخملی، خودمم کم کم دارم نگران میشم از اینکه هیچ اثری از اومدنت نیست. نمی دونی چقدر سخته انتظار اومدنت. شاید دلنگرونیم بیشتر تحت تأثیر حرفای اطرافیان باشه . آخه این عمه ها و خاله ها و دوستان محترم هر روز تماس می گیرن و با حرفاشون بهم استرس وارد میکنن. یه جورایی هم حق با اوناس آخه به حساب خودمم از نه ماه گذشته و تو خیال اومدن نداری. ناقلا انقدر داره به مامانی سخت میگذره اونوقت تو اونجا راحت جا خوش کردی. عمه الهام میگه اگه بچه فیل هم بود تا حالا بدنیا اومده بود. امروزم  وقت ویزیت داشتم اما دیگه حوصله نداشتم اینهمه راه برم بیمارستان. بابایی رو راضی کردم که امروز یا فردا برم همین درمانگاه نزدیک خونه و یه چکاب انجام بدم. ...
17 مرداد 1391

خسته شدیم

  وای مامانی بخدااااااا خسته شدم دیگه از انتظار اومدنت. بابایی هم همینطور، دقیقه ای یک بار سراغت رو میگیره. اگه می دونستی مامان با این شکم گنده چقدر زشت و بدترکیب شده و بدتر از اون چقدر برام سخته زودتر می اومدی و  راحتم میکردی. دارم می ترکم با این شکم بزرگم، تا حالا بهت نگفتم اما وقتی خودم رو تو آینه می بینم حالم از خودم بهم می خوره. تو رو خدا زودتر بیا دیگه کجایی ؟ خبری نیست ازت عروسکم. ...
15 مرداد 1391

روزهای پر استرس

 سلام به النا خانومی خوشگلمون. ماه تولدمون هم داره به نیمه میرسه و هنوز افتخار ندادی که تشریف بیاری عزیزکم. من و بابایی خیلی وقته منتظرتیم. تاریخ زایمانم دهم تعیین شده ولی دکترم گفت وارد مردادماه که بشیم دیگه باید آماده باش باشی، ما هم از همون اول ماه استرس داریم. بابایی روزی صد بار تماس میگیره و حالم رو می پرسه. نمی دونی چقدر دلنگرونه. هرچی میگم بابا جون هر اتفاقی هم بیفته دیگه یه تلفن که می تونم بزنم و خبرت کنم اما باز نگرانه. خدا کنه یه موقع خوب بیای تا بابایی پیشمون باشه؛ بازم میگم من دلم روشنه بقیه اش با خداست. الهی به امید خودت. ...
13 مرداد 1391

لنگر انداختی جوجه کوچولو

طبق محاسبات دکتر، نقلک مامان امروز باید به دنیا می اومد هرچند که ده روزه من و بابایی داریم لحظه شماری میکنیم اما خبری نشد ازت. دیگه اینکه کی قصد داری بیای و راحتمون کنی الله اعلم. راستی از باباجونت واست بگم که دیشب از دستش میخواستم دونه دونه موهام رو بکنم. چرا؟ آخه نمی دونی که، تازه می گفت هنوز حس بابا شدن ندارم و تا نی نی مون به دنیا نیاد احساس نمی کنم که بابا شدم. گلی به جمال این باباییت. من دارم منفجر میشم اونوقت نمی دونم دیگه حس بابا شدن محمدم کی می خواد بیاد؟ با اینکه همیشه باهات حرف می زنه و با وسایلات بازی می کنه اما نمی دونم از نظر خودش حس بابا شدن چیه؟ اگه بدونی یه مدت پیش که مامان بزرگ واست سرویس کالسکه خریده بود، اون ...
10 مرداد 1391

وای 69 کیلو شدم

عزیز مامانی ، نمی دونی این روزا چقدر خسته میشم. مرتب کمردرد می گیرم و باید دراز بکشم . نزدیک ظهر که میشه حس میکنم یه بار سنگین روی شونه هامه. آخه نمی دونی چقدر گنده شدم . فکر نکنم هیچکس به اندازه من اضافه وزن بارداری داشته اونم 17کیلو. باورت میشه ؟ مامانی 52کیلویی شما شده 69کیلو!!! این هفته که دکترم ویزیتم کرد وقتی عکس دفترچه ام رو دید با کمال تعجب پرسید این تویی؟؟؟ چقدر عوض شدی! من که می دونم منظورش همون "گنده" بود. تقصیر این باباییه ، از بس که گفت یه نی نی ریزه میزه گیرمون میاد. البته تا هفت ماهگی همه همین رو میگفتن چون بارداریم زیاد مشخص نبود. اما بعد از اون هر دوتایی مون شروع کردیم به بزرگ و بزرگتر شدن. بگذریم. ...
8 مرداد 1391

شمارش معکوس

تیرماه هم به پایان رسید و از امروز وارد ماه تولدمون شدیم. دیگه باید هرلحظه گوش بزنگ باشیم تا خانومی کی دلش بخواد بیاد تو بغل مامانیش. تمام هشت ماه بارداری یک طرف این یک ماه آخر هم که دقیقه ها هرچه کندتر میگذره یکطرف. وای که چقدر خوابیدن برام سخته و هرشب آرزو میکنم این آخرین شبی باشه که توی این وضعیتم. بیصبرانه منتظرتیم عروسک... الهی به امید تو...
1 مرداد 1391
1