نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

تولد دوباره ام

لباس محرم

عزیز دلم فردا اولین روز ماه محرمه .خیلی وقته که مغازه ها پر شده از لباس محرم واسه بچه ها. منم تو فکر بودم که کی برم واست بخرم ولی فرصتی پیش نمی اومد. آخه تمام ساعات و دقیقه هام صرف تو عروسکم میشه؛ اونقدر که شبها از خستگی نمیفهمم کی خوابم میبره. اما خاله مهناز مهربون به فکرت بوده و واست اولین لباس محرمی رو خریده. امروز واست آوردش. دست گلش درد نکنه که همیشه واسمون زحمت می کشه . آخه موقع بدنیا اومدنت هم چون مامان جونم پادرد داشت و نتونست بیاد بیمارستان تمام زحمتام گردن خاله بود. مرسی خواهر گلم. ایشالا تو عروسی گل پسرات جبران کنیم. اینم دخمل تپلی من در لباس محرم؛ می بوسمت عزیزکم... یا حسین ...
25 آبان 1391

خرید دوربین

سلام عزیز مامان. بیرون داره یه بارون پاییزی خوشگل میباره.  ما هم  امروز یه دوربین خریدیم و من مرتب دارم باهاش ور میرم. وقتی نامزد بودیم بابایی از کیش واسم یه دوربین دیجیتال خرید اما شب عروسیمون تو خونه مامان جون ،یه آدم حسود ازمون دزدیدش. راستی فردا باز باید شما بمونی پیش خاله ، اما خدا رو شکر فردا دو ساعت بیشتر کلاس ندارم و تا ظهر میام پیشت.  و اما عکسهای افتتاحیه دوربین از النای ناز نازی من؛ هوووو مامانی این چیه خلیدی چه باحاله ... مامانی مگه من علوسکم که لباس علوسک تنم میکنی آخه ؟؟؟ واااای مامانی ولم کن دیگه خسته شدم همش...
24 آبان 1391

من پستونک میخوااااام

فرشته کوچولوی نازم، جدیداً کارای عجیب غریب می کنی مامانی. چرا؟ جونم واست بگه از وقتی به دنیا اومدی تا دوهفتگیت قشنگ پستونک میخوردی اما بعدش که از خونه مامان بزرگ برگشتیم خونه خودمون به زور هم نمی خوردیش ،بخصوص که مامانم تأکید کرده بود که حتماً پستونکی بشی تا یه وقت که تو خونه کار دارم یا بخوام سر کار برم ،بشه با اون آروم نگهت داشت. خلاصه چون نخوردیش منم قایمش کرده بودم واسه یادگاری. ماجرای انگشت مکیدنت رو که واست گفتم ؛ دیروز از یکی شنیدم اگه بخوای همینطوری ادامه بدی رشد این انگشتت با بقیه فرق می کنه و خداییش خیلی ترسیدم. واسه همین دیشب با بابایی تصمیم گرفتیم واسه ترک عادتت یه راه حل پیدا کنیم یعنی دوباره بهت پستونک بدیم. جالب اینج...
6 آبان 1391

سخن آغازین

به نام خدایی که نزدیک ماست                    و بیننده هر بد و نیک ماست...   النای عزیزم، با اینکه مدت زیادی بود از وجود این وبلاگ باخبر بودم ولی به دلایلی تا بحال خاطراتت رو توی سررسیدم یادداشت می کردم که همیشه یادگاری بمونه و روزگاری بخونیشون. اما بعدش تصمیم گرفتم این نوشته های کاغذی رو به نت بوک اینترنتی منتقل کنم.عصر،عصر ارتباطاته و تکنولوژی مدرن ، قلم و کاغذ رو به بایگانی سپرده. دنیا عوض شده مادرجان.   عزیز دلم خاطرات دوران بارداریم رو تو سررسیدم یادداشت کرده بودم ، حالا که به دنیا اومدی و دفتر خا...
5 آبان 1391

انگشت خوشمزه

گفته بودم که خانومی ما یه مدته که شروع کرده به خوردن انگشت شستش و واقعاً مامان نمی دونه باید باهاش چیکار کنه. چیکار کنم دخملی ، هرچی این انگشت رو از دهنت بیرون میکشم و سعی میکنم با اسباب بازی سرگرم شی که اینکار از یادت بره فایده نداره که نداره. چند دقیقه با یه چیزی بازی میکنی ولی همینکه ازت غافل شم با اشتهای تمام انگشتت رو میمکی. از تو چه پنهون که کم کم دارم نگران میشم عزیزکم آخه تمام مدتی که بیداری غیر از مواقع شیرخوردن در این حالتی. یعنی انقدر خوشمزه اس؟؟؟ ...
3 آبان 1391

شاغل شدن دوباره مامان

عزیز دلم بابایی بخاطر اینکه شما خانوم فوق العاده موقری هستی با پیشنهاد کارم موافقت کرد اما شرطش این بود که هیچوقت گرسنه نمونی. واسه همین عصری با محمدم ،مژده و البته شما دخمل گلم رفتیم انتشارات هانیوان برای تهیه کتابهای مورد نیازمون. مرسی که انقدر خانوووومی عروسکم... راستی عشقم یه چیزی ؛چند روزه که کارت شده مکیدن انگشتت. این انگشت بزرگه رو همچین خوشمزه میخوری که انگار از شیر مامانی خوشمزه تره. ا ما نه ، فقط به قیمت شیر خوردن حاضری از اون دست بکشی. شبت بخیر عروسکم.     ...
3 آبان 1391

خبر جدید

دختر عزیزم سلام. یه چیزی؛ این ترم هم مدرس مدعو شدم و موندم چه تصمیمی درموردش بگیرم. چند روز پیش که ایمیلم رو چک می کردم دیدم توی برنامه تدریسم دو تا درس جدید واسه همین نیمسال گذاشته شده. اهمیتی ندادم و گفتم حتماً اشتباهی پیش اومده، آخه ترم قبل اطلاع داده بودم که بخاطر کوچولوم می خوام دربست توی خونه باشم .تا اینکه امروز کارشناس بخش باهام تماس گرفت و گفت واسه اینکه این درسها بخاطر نداشتن مدرس تو گروه دروس خودخوان قرار نگیره تدریسش با من باشه. از یه طرف چون آبان ماهه و هنوز کلاسها تشکیل نشده ، همچنین با احتساب تعطیلی های عید قربان و غدیر که با پنجشنبه ها که کلاس دارم مصادف میشه، انگار تقریباً 5جلسه کلاس تشکیل میشه. از طرف دیگه النای م...
2 آبان 1391
1