نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

تولد دوباره ام

اولین یلدای الناگلی

النای عزیزم ، آخرین ثانیه های پاییز در حال سپری شدن است ... به اندازه تمام برگهای رقصانش برایت آرزوهای خوب دارم... امشب آخرین شب پاییز و اولین شب یلدای دوست داشتنی ترین کوچولوی دنیا بود. جیگر پنج ماهه مامان، اولین یلدای زندگیش رو به معنای واقعی جشن گرفت چون دقیقاً تا یه ربع پیش که ساعت 2نیمه شب بود در حال خنده و بازی بود و چنددقیقه ای بیشتر نیست که از خستگی خوابش برده... یلدای امسال مثل هر سال تو حیاط خونه باباجونم همه دور آتیش بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت. فرقش فقط این بود که بخاطر تو عزیزم زیاد نتونستم تو حیاط بمونم چون می ترسیدم سرما بخوری. آخراش دیگه حوصلم سر رفته بود و از تو هال داد میزدم و از خاله و خاله زاده ه...
30 آذر 1391

تولد دوقلوهای عمه

سلام گلم. بالاخره پسرعمه های دوقلو بدنیا اومدن. صبح خبردار شدم عمه الهام رو بردن اتاق عمل. تو پیش خاله مهناز موندی و من با عجله خودم رو رسوندم بیمارستان اما دیدم هنوز عمه رو اتاق عمل نبردن. هرچی منتظر شدم خبری نشد و مجبور شدم خودم رو برسونم به عروسکم که مبادا گرسنه بشه و گریه کنه. همین که رسیدم خونه خاله خبر رسید دوقلوها به دنیا اومدن. بعدش بابایی هم اومد خونه خاله و دوباره گذاشتیمت و رفتیم بیمارستان. دوساعت دیگه هم معطل شدیم و هنوز می گفتن عمه تو ریکاوریه. بالاخره هم نه عمه رو دیدیم نه دوقلوها رو ،تا اینکه طی تماس تلفنی خبر رسید النای خوشگلم از گرسنگی داره صورت خاله رو میخوره. واااای الهی بمیرم دختر قشنگم مامانی رو...
26 آذر 1391

چهار ماهگیت مبارک عروسکم

20آذرماه هم فرا رسید و کوچولوی قشنگ ما 4ماهه شد. عاشق بیستمین روز هر ماهم عزیز دلم که بزرگتر میشی و من عشق میکنم. واکسن 4ماهگیت رو به اتفاق دوستم مریم خانوم بردیمت که بزنی. بابایی که التماسشم کنم واسه واکسن زدن با من نمیاد،میگه دلم نمیاد گریه دخترم رو ببینم. از دیشبم ماتم گرفته بود که شما واکسن میزنی و دردت میاد و نکنه خدانکرده تب کنی و از این نگرونی ها. آخه واسه واکسن دوماهگیت ، اون بیشتر از خودت اذیت شد چون دو روز تموم پاتو تکون نمی دادی.به هرحال خدا رو شکر ایندفعه زیاد گریه نکردی و زود آروم شدی . میدونی همش با خودم فکر میکنم نکنه یه وقت فکر کنی مامانی بووت کرده واسه سلامتی خودته فدات شم.   و اما چکاب 4ماه...
20 آذر 1391

چقدر دوست داشتن تو شیرینه...

یه سلام گرم به دخملی خوشگلم... خواستم از امروز بگم که شما پیش خاله مهناز موندی و من با مژده و عمه خانومش که همون مادرشوهرش میشه رفتیم خرید. اون پالتو خرید منم پارچه واسه پرده راهرو خونمون با یه عالمه لباس – 6یا 7دست- واسه دختر گلم که بپوشه خوشگل بشه، مثل دسته گل بشه. یکیشون که خیلی خوشگله گذاشتم واسه عید نوروزت. تا اون موقع فکر کنم حتماً می تونی بشینی عروسکم... الهی فدات شم مامانی که همینکه برگشتم خونه خاله و منو دیدی از تو بغل خاله دستات رو به سمت من باز کردی و با زبون بی زبونی داد میزدی که میخوای تو بغل خودم باشی. وای که چه حس خوبی بهم دست داده بود اونموقع. باور کن برای من هیچ لذتی بالاتر از این نیست که تو بغل...
19 آذر 1391

تولد اولین عمه زاده

صبح عالی تپلی نازم متعالی. عرضم به حضور دخملی خودم که دیشب شما بطور ناگهانی صاحب یه دخترعمه شدی؛ ریزه میزه و کوچولو. میگی چرا ناگهانی؟ به علت پیچیدن بند ناف دور بچه که منجر شد به سزارین عمه الهه زودتر از موعد مقرر. ولی خدا رو شکر بخیر گذشت و نی نی سالم و سلامت بدنیا اومد. بعد از خودت اولین بار بود که یه نی نی تازه متولد شده می دیدم . انقدر ریزه میزه بود که تازه فهمیدم که بزنم به تخته دخملی خودمون چقدر تپلی بود هزار ماشاا... تازه یه سوپرایز دیگه هم دارم واست؛ بزودی صاحب پسرعمه هم میشی اونم نه یکی؛دوتا با هم، آخه عمه الهام هم دوقلو داره و چیزی به تولدشون نمونده عزیزم شاید همین روزها ... خلاصه ای...
17 آذر 1391

بهبودی دخملیم

عروسک مامان ، درد و بلات به جونم... خدا رو شکر امروز بهتر بودی و خنده رو لبت بود عزیزم... چشمم که به سوختگی دستت میفته اعصابم خورد میشه و به خودم بد و بیراه میگم، هرچند مقصر اصلی باباجونتون بود. تنها خوبیش هم همین بود وگرنه هرکسی به جز خودش حسابش با کرام الکاتبین بود. اما بذار یه چیزی بهت بگم ، دیشب بهم گفت وقتی اینطوری شدی و من بغلت کردم خودشم از گریه تو گریه اش گرفته. بابایی شماست دیگه خوشا به احوالتون. خلاصه امروز خیلی نگران تاول دستت بودم، می ترسیدم پوستش کنده شه و دردت بیاد. با استرس و نگرانی بردمت حمام که کلی هم خوشحال شدی و آب بازی کردی. راستی دوست جدیدم که مشهدیه از بابایی شنیده بود که دستت سوخته. عصری اومد پیشمون و...
13 آذر 1391

سوختگی دست دخملکم

سلام عشق مامان. ساعت یه ربع به 10شب جمعه است و تازه برگشتیم خونه. خیلی خیلی هم ناراحتم چون نه دیروز برای دخترکم روز خوبی بود و نه امروز. دیروز بعد از کلاسم با خاله که تماس گرفتم قبل از صدای خاله صدای گریه تو رو شنیدم و حسابی بهم ریختم. انگار دلت درد می کرد و گریه می کردی و خاله نمی تونست آرومت کنه. همونجا با خودم عهد کردم که بعد از این ترم دور کارم رو خط بکشم و فقط پیش تو باشم لااقل تا وقتی که بزرگتر شی. خلاصه اون راه واسم شد طولانی ترین راه دنیا تا برسم به تو و تو بغلم بگیرمت. امروزم خونه مامان جون بغل بابایی بودی که دستت به بخاری گرفت و روی دو تا از انگشتات تاول زد. مامانی برات بمیره الهی، حسابی گریه کردی دردت به جونم......
10 آذر 1391

جدایی طولانی

مامانی فدای الناگلی که امروز دو ساعت زودتر از خودم از خونه رفته بیرون. آخه خاله اینا بخاطر سفره نذری عمه کبری مجبور بودن صبح برن شهرستان و تو رو هم با خودشون بردن که منم عصری بعد از کلاسم بیام. ساعت از 10گذشته و منم کم کم باید آماده شم تا سر وقت به کلاسم برسم. اما دلم همش پیش عروسکمه. امروز که دیگه دیرتر از روزای دیگه می بینمت چون شیراز نیستی و کلی راه دارم تا بهت برسم. بخدا همین الآنم دلم داره برات پر میزنه مامانی چیکار کنم تا عصر؟  دعا میکنم امروز هرچه زودتر بگذره و بیام بغلت کنم عشقم؛ تنها کاریه که از دستم برمیاد. هزارتا بوووس واسه عروسکم... ...
9 آذر 1391

عاشورا

السلام علیک یا ابا عبدالله ... امروز روز عاشورا بود عزیزم. ما هم چون تعطیلات امسال به شنبه و یکشنبه خورد از چهارشنبه شهرستان هستیم. می دونی دختر قشنگم ، یه رازی رو میخوام بهت بگم که عاشورای پارسال از آرزوهای بزرگم بود. عاشورای پارسال، اوایل بارداری من بود یعنی تازه فهمیده بودم که باردارم. نمی دونم چرا اما اون موقع آرزو میکردم که خداوند یه دوقلو نصیبم کنه تا بارداری و زایمان رو یکبار واسه همیشه تجربه کنم. شاید اون روز این خواسته، بزرگترین آرزوی من بود بخصوص که مامانم هم دوقلوزا بوده و منم فکر می کردم واسه منم بعید نیست که این اتفاق بیفته. آخه هرجا که بچه های دوقلوی شبیه هم رو میدیدم دلم خیلی خیلی میخواست که منم صاحب دوق...
5 آذر 1391

هفت محرم

دیشب شب هفت محرم بود عزیزم. جونم واست بگه که تو خونه بابااینا هر سال هفتم محرم برو بیایی هست که نگو و نپرس. آخه یه سفره نذری خیلی شلوغ برپا میشه که جسابی اهل خونه رو به جنب و جوش میندازه. تازه فقط این نیست ؛ عمواحمد هم یه نذری داره که بعد از اون، همونجا میده و هر دوتا سفره یه اوضاعی به پا میشه که بیا و ببین. حالا خودت بزرگ میشی و به چشم خودت میبنی عشق مامان.  امسال هم مثل هر سال سفره نذری بابای بابایی- فعلاٌ با ارشیا دو تا نوه کوچولو بیشتر نیستین و نمی دونم بزرگ شین چی صداش می کنین- با همه دردسرهاش تموم شد، البته اجر همه با امام حسین(ع) ...  ناگفته نماند سفره نذری امسال ...
3 آذر 1391
1