نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

تولد دوباره ام

بزرگ شدی نی نی من...

عزیز مامان چند روزه که خودت به تنهایی دستشویی میری و دیگه ازم نمیخوای باهات بیام. وقتی میبینی مشغول کارم میگی:" مامان من بلم دستشویی و بیام" بعد میگی: " خودم میتونم مامانی". یا " خودم بلم؟ آره؟" . البته به جز شبها که میگی:" لامپ دستشویی لو بلام لوشن کن بلو پیش بابا." قربون دختر گلم برم که انقدر بزرگ شده. شکرت خدا جون...         ...
29 بهمن 1393

دخترم با تو سخن میگویم...

دخترم با تو سخن میگویم؛  زندگی در نگهم گلزاریست و تو باقامت چون نیلوفر، شاخه پرگل این گلزاری من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم گل عفت گل صدرنگ امید  گل فردای بزرگ گل فردای سپید...    چشم تو آینه روشن فردای من است گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ کس نگیرد ز گل مرده سراغ دخترم با تو سخن میگویم؛  دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش کس به فردای گل باغ نمی اندیشد آنکه گردهمه گلها به هوس میچرخد  بلبل عاشق نیست بلکه گلچین سیه کرداریست  که سراسیمه دود در پی گله...
28 بهمن 1393

اسپری

عزیزم هفته گذشته یه سرماخوردگی خفیف داشتی که خداروشکر زیاد طول نکشید . فقط یک شب راه بینی کوچولوت کاملاً مسدود شده بود و تا صبح نفس کشیدن و خوابیدن برات سخت بود. فرداش بابا برات یه اسپری بینی گرفت و بهت میگفت بذار بزنم تو بینیت تا بتونی شب راحت بخوابی. یکی دوشب اینکار تکرار شد و خوب شدی. اما حالا دیگه دست از سر من و بابایی برنمیداری. روزی هزاربار میگی :" مامان ،بابا بخواب اسپلی بلات بزنم لاحت بخوابی."  تا نزنی هم ول کن نیستی. همش قایمش میکنم ولی یادت نمیره، باز میگی " مامان اسپلی بده" میگم میخوای چیکار؟ میگی "لازمش دالم".   آخرش منم میخورم تو رو شیرین زبونم... &...
23 بهمن 1393

مامانی درشکه میخوام

آخه من از دست تو خوشگل خوشزبونم چیکار کنم. هر چیزی ببینی میگی:" مامان اینو واسم میخری؟" امروز دیگه ازم درشکه میخواستی اونم با دو تا اسب. وقتی توی تلویزیون دیدی گفتی: "مامان این چیه؟" گفتم درشکه اس. طبق عادتت گفتی:" خوشگله". چند دقیقه بعد گفتی:"مامان یه درشکه واسم میخری که دو تا اسب داشته باشه؟" حتی تمام چیزایی که داری اگه یه مدل دیگه اش رو ببینی باز میگی: "مامان اینطوری و اونطوری واسم میخری" . از صبح تا شب مامان، مامان ، مامان...  وقتی هم بابایی خونه باشه جاش رو میده به من. فدای شیرین زبونیات. خدا رو روزی هزار بار شکر میکنم عزیزم بخاطر همینکه هستی. میبوس...
21 بهمن 1393

در زمستان خوردن انگورت آرزوست...

دختر گلم این روزا هوس انگور کرده ولی متاسفانه الآن فصلش نیست. بابایی بهت گفته وقتی تابستون بشه واست انگور  میخرم. ولی مگه یادت میره? بدجوری هوس کردی . روزی چند بار از بابا میپرسی: " بابا تابستون شد واسم انگور میخری؟"  به من هم میگی:" مامان تابستون نشده هنوز؟" میگم "نه واسه چی؟" میگی: "انگور دلم کشیده خب". من قربون اون دلت برم که همه چیز میخواد. ...
20 بهمن 1393

قهر و آشتی من و تو

آخه یکی نیست بگه من از دست این موش موشک بهونه گیر سرم را به کدامین دیوار بکوبم؟ وقتی روی دنده لج میفتی دیگه مرغت فقط یه پا داره . فقط خدا میدونه چه وروجکی هستی و اگه بخوای میدونی مامانی رو چطور بچزونی. میگی چرا؟ جونم واست بگه امروز دیگه تو دستشویی به یه مورچه گیر دادی و با اینکه اصلا نمیتونستی خودت رو نگهداری میگفتی مورچه رو از دستشویی بیرون کن من جیش دارم. تا من این مورچه رو از جلو چشمت دور کردم خودت رو خیس کرده بودی.آخه بچه انقدر لجباز؟؟؟ وقتی هم دیگه طاقتم طاق میشه و دعوات میکنم بی بروبرگرد و خیلی حق به جانب میگی: "برو خونتون ، میخوام یه مامان دیگه بخلم." منم نهایت تلاشم رو میکنم که خنده ام نگیره و...
18 بهمن 1393

کابوس دخترکم

عشقم ، نفسم، جونم، زندگی مامان. هنوز متعجب موندم از کار امروزت. صبح هنوز خواب بودی که من بیدار شدم. نشسته بودم که یهو با یه حالت ترس از خواب پریدی و منو صدا کردی . بعدم خودت رو تو بغلم چسبوندی و کلی اشک ریختی. فهمیدم که خواب بد دیدی ولی نمیدونستم چی. همینطور که گریه میکردی و صورتت خیس شده بود تو چشمام نگاه کردی و گفتی:"خواب دیدم تو منو ول کردی رفتی". نمیدونی به چه مصیبتی تونستم راضیت کنم . الهی دردت به جونم ، مگه من بمیرم که تو رو که پاره تنمی رهات کنم. وای که چه حس خوبی به آدم دست میده وقتی میبینی جگر گوشه ات انقدر بهت تعلق خاطر داره. قربون اون قلب مهربونت برم همیشه کنارتم مامانی. نبینم دیگه از این خوابها ببینی وق...
8 بهمن 1393

النا با چشم گریون

الهی فدات شم عزیز مامانی که امشب با بغض و گریه خوابت برد. آخه خاله مهناز با بچه‌ها خونه ما بودن. خیلی از اینجا بودنشون خوشحال بودی و با اینکه از صبح یه لحظه هم نخوابیده بودی،شاد و سرحال باهاشون بازی میکردی. وسط پژمان و مسعود جای خودت رو باز میکردی، می نشستی و حسابی براشون بلبل زبونی میکردی.موقع رفتنشون پژمان بهت یه تعارف زد که باهاشون بری. تو هم از خدا خواسته زود کاپشنت رو برداشتی رفتی بغل پژمان. واقعا قصدت رفتن بود و دم در با گریه آوردیمت داخل. بعدم مثل بارون بهار اشک میریختی و با التماس ازم میخواستی ببرمت خونه شون. هرکاری کردیم که قانعت کنیم نشد که نشد. بابایی بغلت کرد و انقدر راه رفت تا خوابت ببره. و اینگونه بود که النای خوشگلم با چ...
7 بهمن 1393
1