نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

تولد دوباره ام

روز مادر

وای که چه روز مادری شد امسال واسه من. یه عالمه ذوق کردم. آخه اولین سالی بود که تو روز مادر رو بهم تبریک گفتی. از اونجا که روز مادر روز اوج خونه تکونی من بود روی چهارپایه مشغول تمیز کردن سقف و دیوارها از تار عنکبوت بودم که بعد از کلی وقت که تو اتاقت بودی یهویی اومدی گفتی:" مامان روزت مبارک برات یه نقاشی کشیدم که خوشحالت کنم"  منو میگی اونقدددددد ذوق کردم که نگو. در واقع خودم رو از چهارپایه انداختم پایین که نقاشی خوشگلت رو ببینم و یه عالمه ببوسمت. تو هم که از ذوق زدگی من شاد شدی گفتی:"خوشحال شدی مامان؟" گفتم:"آره خییییییییلی" گفتی :"حالا که خوشحال شدی واسم یه کادو میخری؟"  حالا من ...
29 اسفند 1395

قصه ماهی گلی های الناجون

عشق مامان سلام. الهی آخرین روزهای سال برات پر از شادی و دلخوشی باشه عزیزکم... امسال بیشتر از پارسال بی‌صبرانه منتظر سال نو و عید نوروز هستی گلم.... از اول اسفند خیابونا پر از ماهی فروشی شده و هر موقع میخوایم بیرون بریم ذوق می کنی واسه تماشای ماهی گلی ها. دقیقاً سر کوچه خودمون که خیلی نزدیکه وسایل هفت سین و ماهی فروشی هستش. همیشه قبل از بیرون رفتن ازم میخوای اول تو رو آماده کنم و اجازه بدم زودتر از ما بری سر کوچه ماهیا رو تماشا کنی. چون دیگه اونقدر بزرگ و عاقل شدی که خیالم راحته اجازه میدم واسه چند دقیقه تنهایی بیرون باشی. هرچند همین چند دقیقه هم دلم شور میزنه و خیلی زود خودمو بهت میرسونم اما بخاطر اینکه خودت دوست داری مامانی رو به ا...
28 اسفند 1395

تخم مرغ رنگی

الناگلی درحال رنگ کردن تخم مرغ ... عزیزم یکماهه که ذوق میکنی واسه نوروز و تخم مرغ رنگی و ماهی گلی و همه چیزای مربوط به عید... منم یه عالمه تخم مرغ برات آماده کردم که امروز بشینی با رنگ انگشتی و مدادرنگی رنگشون کنی و حالشو ببری ... 😚 فدات شم دختر قشنگم... ...
28 اسفند 1395

۲۲بهمن

سلام گلی. امسال تعطیلی ۲۲ بهمن ماه با روز جمعه مصادف شده بود و ما هم مثل هرجمعه سروستان بودیم. شب قبلش یعنی پنجشنبه شب، اول خونه مامان جون بودیم که ارشیا حرف از راهپیمایی زد و بهت گفت قراره فردا با دخترخاله هاش بره راهپیمایی که پرچم گیرش بیاد. بعدش هم خونه بابابزرگ یه زمزمه هایی به گوشت خورد و شصتت خبردار شد که فرنوش هم قراره فرداش بره راهپیمایی. خلاصه نشستی پاتو تو یه کفش کردی که" منم میخوام برم راهپیمایی پرچم ایران گیرم بیاد."  برات نگفته بودم که‌ عاشق پرچم ایرانی و دقیقا از۲۲بهمن پارسال که تو خیابونا پر از پرچم بود دوست داشتی یه پرچم داشته باشی. بعد ازون هم هروقت یادت میومد میگفتی:" مامان پس کی برام پرچم ایران میخری؟ قول بده ه...
25 اسفند 1395