نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

تولد دوباره ام

تفریح آی متی

  ❤❤❤❤❤❤ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ یه چهارشنبه عالی: باغ خانواده زرگری با دوستای i math ...
27 ارديبهشت 1396

کتابخوان کوچک

چطوری قشنگم... اردیبهشت ماهه و مثل هر سال نمایشگاه کتاب برپاست.  چند روزه شبکه پویا تبلیغ میکنه که بچه ها عکساشون رو با کتاب بفرستن تا پخش بشه از شبکه. شما هم خواستی ازت عکس بگیرم که تو شبکه پویا نشونت بدن. قربون اون ژست کتابخونیت برمممممم من...  ...
24 ارديبهشت 1396

دختر یعنی جواهر

  ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ از دخترت نوشتن و برای چون تویی نوشتن به سختی همون لحظه هاییه که دلت پر میکشه برای بازیگوشی و ما بهت میگیم هیس!!!! و به شیرینی اون نگاه پرمهرت وقتی همه چی آرومه... نمیخوام بگم تو اولین و تنها طعم شیرین زندگیم بودی اما میخوام بدونی تو طعم شیرین اولین تجربه مادر شدنم بودی... اولین باری که چشمهام به چشمهای درشت و سیاهت توی صورت گردت تلاقی کرد و تا صبح بهت خیره مونده بودم، فکر کردم مادر بودن قشنگ ترین حس دنیاست... اولین باری که با صدای گریه ات، تو خواب و بیداری از جا پریدم، فکر کردم مادر بودن بزرگترین مسئولیت زندگیه... اولین باری که دستهای کوچولوت رو دور گردنمون حلقه کردی و خودت رو بین من و بابایی جا کردی...
23 ارديبهشت 1396

باغ ارم

سلام به دخملی مامان... یکی دوهفته بود که با عمه جون قرار گذاشته بودیم بخاطر اردیبهشتِ قشنگ، یه روز بریم باغ ارم... بالاخره امروز بعدازظهر زدیم بیرون. بعد از یه ربع تو صف ایستادن واسه بلیط، وارد باغ شدیم غافل از اینکه شما از خونه ازم قول گرفتی که وقتی رفتیم بیرون خوراکیهایی که لیست کرده بودی برات بخرم. اما تو راه هیچی نگفتی و منم به کُل فراموش کردم. ولی همینکه وارد باغ شدیم غُرزدنهای جنابعالی شروع شد؛ " پس کی چیز برام میخری؟ خیلی خسته شدم... پام درد گرفت... با شکم خالی نمیتونم راه برم... بریم خونه، بریم خونه..." فقط استخر و ماهی گلی ها تونست یه کم سرگرمت کنه اونم فقط چند دقیقه.  انقد بهونه گرفتی وغُرزدی که زود زود اومدیم بیرون تا شما...
20 ارديبهشت 1396

اولین تجربه دندونپزشکی

مدتی مدید بود که خانوم گلی ما از درد دندون شکایت داشت و هر چیز شیرین یا میوه به دهنش میذاشت حسابی واسه مامانی اشک میریخت و مامانی هم خیلی غصه دار میشد. اما هرچی مامان به دخملی اصرار میکرد و براش توضیح میداد که اونو واسه بردن پیش دندونپزشک توجیه کنه فایده نداشت که نداشت. فقط وسط گریه هاش داد میزد و یک کلام بود که "دندونپزشکی نَع"  بالاخره با مشورت عمه جون آدرس یه دندونپزشک متخصص کودکان پیدا کردیم و با وعده و وعید متروی تازه افتتاح شده،شهربازی و کادوی انتخابی خودت، عصر دومین روز اردیبهشت شما رو راهی دندونپزشکی کردیم. البته بخاطر دور بودن مطب و اذیت نشدن داداش کوچولوت ، عمه جون که همیشه لطف داره قبول زحمت کرد و این مهم رو به انجام رسوند....
8 ارديبهشت 1396

...

اینجا آماده شدی واسه رفتن به کلاس آی مت و منتظر بابایی هستی که بیاد دنبالت. داشتی با دستات عددها رو درست میکردی و ازم خواستی ازت عکس بگیرم. آفرین دخترکم..‌. میگی این عدد ۱ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ اینم عدد ۸ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ...
3 ارديبهشت 1396

عکس

️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️     ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️         ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️     ...
3 ارديبهشت 1396
1