نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

تولد دوباره ام

قشم

این پست مختص چندتا عکس از مسافرت اول دی ماهمون با عمواحمد و زنعمو به قشم هستش که حتی یه دونه عکس از کنار دریا از خودت ندارم. جونم بگه برات دخملی جون که هنوز گاهی اوقات دقیقا  مثل دوسه سالگیت واقعا بدلباسی و موقع بیرون رفتن دوست داری با همون لباس خونه بزنی بیرون . بخاطر همین ترجیح میدم اصلا ازت عکس نگیرم . 😄😄😄 نه اینکه فقط بدلباس باشی؛ عرض کنم که گاهی وقتا یه عالمه هم باید التماست کنم تا اجازه بدی ازت عکس بندازم یعنی فقط یه بار تونستم راضیت کنم که کنار عمو احمد بایستی تا ازتون عکس بندازم که اونم از بدشانسی یهو پاهات خورد به سنگهای تیز کنار ساحل و زانوت پر از خون شد و حسابی اشکات سرازیر شد ... تازه دقیقا روز قبلش که قرار بود از طرف پیش دبستانی ...
19 دی 1397

شروع ترم زمستانی آیمت

  ━━━━ ‌‌‌‌༻‌ ️༺ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌━━━━ اڪَر هر روز #صبــح صداے خنده‌هاے تـو نرسد بہ ڪَوشم دست و دلم بہ ڪار نمی‌رود ...! خنــده‌هاے تو آهنڪَ زندڪَی‌ست ... ━━━━ ‌‌‌‌༻‌ ️༺ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌━━━━   ...
9 دی 1397

یـلـــدا

یه روزی می بینی خیلی هم مهم نیست کم بودنای سفره ی شب یلدات، انارای سرخ جلوی چشمات کم باشه یا اصلا نباشه. بعضی چیزارو هر وقتی میشه خرید اِلّا یه سِری لحظه ها که خریدنی نیستند. میدونی هرچقدر هم قوی باشی و لبخند بزنی بازم یه جایی دلت میگیره،تنگ میشه از جای خالی بعضی آدمها. یه روزی به خودت میای و میبینی هیچ چیز باارزش تر از خنده ها چشم ها و شب های دورهم بودن وجود نداره. #یلدا یعنی همین، همین دل به حافظ سپردن و آرزو کردن... همین آتیش گرم همیشگی طولانی ترین شب سال توی حیاط بزرگ خونه پدری و جمع صمیمی خواهر و برادری و خوردن آخرین انارهای بازمانده باغ داداش یکی یه دونه... من میگم بی هم بودنا قشنگ نیست... تلخه،سخته، دخترکم باید دل سپرد به همین لحظه های...
2 دی 1397
1