النا به کلاس نقاشی میرود...
آخرین لحظه های اولین روز اولین فصل تابستون گرم؛ فصل تولد من و تو. تو و داداشی هر دوتون تو خواب نازین جوجه های من. امشب از هر شب زودتر خوابیدی به عشق اینکه فردا صبح میخوای بری کلاس نقاشی. آخه تو خونه خیلی حوصلت سر میره و همش غر میزنی که چرا هیچکس نیست که باهات بازی کنه و هر روز منتظر بزرگ شدن داداشی هستی تا همبازی تو بشه. واسه همین هفته پیش رفتیم مهدکودک نزدیک خونه واسه ثبت نام کلاسهای تابستونی که انتخاب ما کلاس نقاشی و ژیمناستیک بود. عزیز دلم کلی ذوق کردی که " مامان من دیگه بزرگ شدم میخوام برم کلاس کلی دوست پیدا کنم "، " مامان خــــــــــــــــــــیلی خوشحالم که میتونم برم کلاس" . فدات شم خانوم...
نویسنده :
فاطمه مامان
23:51





