نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

تولد دوباره ام

تخم مرغ رنگی

  نزدیک عیده و هرکس به نحوی در تدارک استقبال سال نو. برنامه های تلویزیون هم پره از آموزش شیرینی پزی و هفت سین و ... کار خانومی ما هم در اومده: " مامان این شیلینی ها لو واسم دلست کن" "مامان این هفت سینو دلست کن"   خلاصه هرچیزی که می بینی سفارش میدی. چند روزه که مدام تکرار میکنی:" مامانی کیک توت فلنگی بلام دلست کن". این یکی رو دیگه نمی دونم کجا دیدی ولی چشم عزیزم. از دیروز که تخم مرغهای رنگی رو تو تلویزیون دیدی صد بار ازم خواستی "ما هم تخم ملغ لنگ کنیم". می دونستم یه مقدار رنگ پودری تو خونه دارم و انقدر گشتم تا واسه دخترم پیدا کردم. تخم مرغ رنگ کردیم و حسابی کیف ...
20 اسفند 1393

خونه تکونی خونه بابابزرگ

  این جمعه خیلی کم خونه مامان جون بودیم. آخه خونه تکونی خونه بابابزرگ به عهده من ،خاله فرحناز و خاله فیروزه بود. صبحش که از خواب بیدار شدی بابا اومد دنبالت تو رو برد خونه مامان جون تا با بچه ها بازی کنی اما یک ساعت نشده برگشتی. وقتی چراش رو ازت پرسیدیم گفتی:" دوست داشتم پیش فلنوش باشم." از قضا فرنوش هم خونه عمه جونش مهمون بود و تا غروب ازش خبری نشد. عوضش تو هرجور تونستی من و خاله ها رو اذیت کردی و بخاطر تو وروجک حسابی کارمون لنگ بود. طبق عادت شریفت هرکی به هرچی دست میزد ازش میگرفتی و مدعی میشدی که "خودم می تونم، خودم ، خودم..." به خاله اجازه نمی دادی روی چهارپایه بره و دیوارها رو تمیز کنه. ...
16 اسفند 1393

به من بگو چرا؟؟؟

عروسک مامانی از صبح تا شب یه عالمه سوال داره. این روزا خیلی چراها تو ذهنته عزیز دلم.  " چرا لاکپشتم حرف نمیزنه مامان؟"  "مامان چرا ماهیام حرف نمیزنن؟ " " عروسکم چرا حرف نمیزنه؟" روزی چندین بار به زبون بچگونه خودت برات توضیح میدم که فقط آدمها هستند که میتونن با هم صحبت کنن. اونوقته که با ناز میگی:" با من حلف بزنن خب" .  امروز تازه متوجه شدم این افکار از کجا تو ذهن دختر کوچولوی من شکل گرفته . وقتی داشتی صحبت کردن شخصیت های کارتونی رو از تلویزیون میدیدی گفتی:" مامانی این خلسه و خلگوشه حلف میزنن، لاکپشت منم حلف بزنه". حالا بیا و درستش کن . مگه می تو...
14 اسفند 1393

Ateliye photo

و اما سیزدهم اسفندماه و تحویل عکسهای پردردسر خانوم گلم... خوشگل شدی عزیزتر از جونم                               ...
13 اسفند 1393

خانه تکانی دل

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت …   دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت …   کافی ست؟ نه، هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است تکاندی؟ دلت را ببین چقدر تمیز شد… دلت سبک شد؟     حالا این دل جای “او”ست دعوتش کن این دل مال “او”ست… همه چیز ریخت از دلت، ه...
10 اسفند 1393

بازیگر کوچولوی من

عاشقتم مامانی وقتی اینطوری خودت رو میزنی به خواب و بهم میگی ؛ "مامان بگو این النا خوشگله خوابه؟" بعد که من این جمله رو میگم میخندی و میگی:" نه نه بیدالم". شبها موقع خواب هم کارت فقط همینه. زیر پتو قایم میشی و به من و بابایی میگی:" بگین این النا خوشگله کجاست؟". صد بار باید تکرار کنیم تا وقتی که خودت خسته شی وگرنه دست بردار نیستی که نیستی. عزیزمی             ...
9 اسفند 1393

نرم نرمک میرسد اینک بهار...

اولین هفته آخرین ماه سال هم سپری شد و همه چیز انگار یه حس و حال و رنگ و بوی دیگه داره. بهار، پیام آور عشق و رویش است و موسم سرور و آشتی و به همین خاطره که خواستنیه و با اومدنش دلها سرشار از سرور و شادی میشه. همیشه این روزهای آخر سال رو دوست دارم ؛این روزها همه خندون و شادن و توی یه تکاپوی لذت بخش برای شروع سال جدید. پس از قافله بهار عقب نمونیم و درس دگرگونی برای بهتر شدن و شکوفایی و طراوت بیاموزیم. و باز هم سفر کوتاه هفتگی ما به شهرستان و  شادی النا در طبیعت زیبای بهاری؛ همیشه دلت به صفای هوای بهاری باشه دخترکم.             ...
7 اسفند 1393

قربون اون اخم ریختنت...

بالاخره این دغدغه آتلیه رفتنمون تمام شد خدا رو شکر. نمیدونم چرا با اینکه عاشق عکس انداختنی و تو خونه روزی چندبار از من میخوای ازت عکس بندازم اونجا اینکارا رو میکردی. همون روز اول که با هم رفتیم و خودت رو واسه مامان لوس کردی خواستم قیدش رو بزنم ولی دلم نیومد. حالا تعریف کردن بامزه خودت از اون روز رو برات بگم عزیزم،میگی:" مامان یادته لفته بودیم آتلیه منم همش اخم می لیختم؟" گاهی وقتا هم از اون افعال بامزه خودت بکار میبری :" اخم می ریزیدم ". اینجا هم داشتی همین رو برام میگفتی عشق مامان...         ...
4 اسفند 1393

آتلیه با رشوه ماهی گلی

برای بار دوم با کلی تشریفات و وعده و وعید رفتیم آتلیه؛ اینبار با مژده. چرا واسه دومین بار؟ آخه دیروز خودم بردمت گلم. اما با اینکه خودت پیشنهاد رفتن داده بودی و با شوق زیاد واسه رفتن آماده شدی ، نمی دونم چی شد که اونجا هرچی صدات کردیم اصلاً سرت رو بلند نکردی و افتخار ندادی حتی یه نگاه تحویل دوربین بدی. فقط صدات رو میشنیدم که آروم می گفتی :" مامان بلیم خونه، بلیم خونه". برگشتیم خونه ؛ تا مدتی سکوت بین دوتایی مون حاکم و مامانی از دست خانومی دلخور. مثلاً قهر بودیم با هم. نشستی لاک روی ناخنهات رو پاک کردی و موهاتم باز کردی. و طوری که من از تو آشپزخونه بشنوم چند بار گفتی:" خب من دوست ندالم خانومه ازم عکس بگیله". ...
3 اسفند 1393