نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

تولد دوباره ام

سرماخوردگی بهاری دخملیم

سلام دردونه مامان. جمعه گذشته مهمون عمه الهام بودیم و به پیشنهاد خودش رفتیم یه جا به اسم کوهمره سرخی که یه آبشار خوشگل داشت. دست عمه جون درد نکنه خیلی خیلی خوش گذشت. ولی علت اینکه این چند روزه این پست رو نذاشتم این بود که یه سرمای حسابی خوردی و دو شب اصلاً خوب نخوابیدی. بمیرم برات عزیزم که هر روز با اون صدای گرفته میگی:" مامان دوست ندالم بلیم آبشال، سلما میخولم"، " مامان دیگه نلیم آبشال". خداروشکر حالا بهتری و فقط یه کم گرفتگی صدا داری. دیروز صبح خیلی زود بیدار شدی یعنی تازه سپیده زده بود که مامانی رو که از شدت دو شب بیخوابی چشماش باز نمیشد به زور بیدار کردی؛ "مامان بیدال شو دیگه"...
8 ارديبهشت 1394

حیاط بهاری خونه مون

سلام خوشگلکم. اردیبهشت ماه هم از راه رسید؛ همون ماهی که بعد از ماه مرداد و مهر، من خیلی دوستش دارم. امروز بعد از ظهر به من و تو خیلی خوش گذشت. جایی نرفتیم ؛همین خونه خودمون. تو حیاط صد تا عکس سلفی از خودمون گرفتیم ولی حسابی خندیدیم. وقتی دوربین رو روی تایمر میذاشتم که بیام پیشت ژستهای رمانتیک خوشگل میگرفتی و از کار خودت خنده ات میگرفت. می گفتی "مامان بیا عکس زیبا بگیلیم " عاشششششقتم عروسکم... حالا چند تا از عکسهای خودت رو اینجا میذارم ولی دوتایی هامون خیلی خصوصیه.             ...
2 ارديبهشت 1394

سلام اردیبهشت

فروردین هم تمام شد...    دفتر اردیبهشت را باز کن...   برگ اولش را با کاغذی از جنس دلت جلد کن..   صفحه به صفحه اش را با امید خطکشی کن...   صاف و یکدست   اینبار بهتر ورق بزن .   با احتیاط بیشتری نگهش دار...   شروع به نوشتن کن ؛   این بار کمی خوش خط تر بنویس...    خط اول به نام خدا...  سلام اردیبهشت...   ...
1 ارديبهشت 1394

یه جمعه دیگه

جمعه ای دیگر و بیرون رفتنمون با مامان جون و عمواحمد و زنعمو فاطمه. و اینکه در کل وقتی بچه های عمه ها و عمو نباشن چون هیچ سوژه ای واسه دعوا و گریه کردن نداری بیشتر بهت خوش میگذره و در یک کلام راحتی شیطون بلای ناقلا.             ...
29 فروردين 1394

پارک کوهپایه

این هم پارک کوهپایه که امروز با بابایی رفتیم واسه صرف ناهار. اما از بس حواست به وسایل بازی بود گرسنگی رو فراموش کرده بودی و فقط میخواستی "سوال ملغابی و چلخ و فلک " بشی. تازه چون هنوز آفتاب بود و پارک یه کم خلوت بود،به پیشنهاد آقاهه منم باهات سوار قطار شدم و وقتی وارد تونل میشد کلی سروصدا کردیم و خندیدیم. خلاصه حسابی بهمون خوش گذشت...ای جووونم         ...
23 فروردين 1394

...

جمعه 21 فروردین و النای من در طبیعت بهاری خونه بابابزرگ و باغ عمواحمد؛     ...
22 فروردين 1394