نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

تولد دوباره ام

تولد تولد

عزیز دلم امروز دقیقاً بیست و چهار روز از روز تولدت گذشته و چون اون روز هنوز از مسافرت برنگشته بودیم به پیشنهاد بابایی قرار شد جشن تولدت رو موکول رو کنیم به سال آینده. اما انقدر ازم پرسیدی که "مامان کی تولدم میشه؟" که دیدم نمیشه دختر قشنگم تا سال بعد انتظار بکشه. خلاصه پنجشنبه شب که شهرستان بودیم خیلی ناگهانی خونه بابابزرگ یه جشن کوچولو واست گرفتیم. انقدر خوشحال شدی که وجدان درد گرفتم که چرا انقدر منتظرت گذاشتم عزیز دلم. آخه دقیقاً از آخر مردادماه حتی یک هفته هم نبود که خاله اینا یا مامان بزرگ یا خودمون عروسی نباشیم. این شد که انقدر طول کشید وگرنه تو فکرش بودم. پس باز هم تولدت رو بهت تبریک میگم و لحظه لحظه عمرم رو بدرقه نفس کشیدنت ...
14 شهريور 1394

داداشی الناگلی

سلام به دختر گلم...   خبر دست اول اینکه امروز با شما و عمه جون رفتیم سونوگرافی و جنسیت نی نی مون مشخص شد. ببخشید که اونی نبود که خودت دلت میخواست. آخه هروقت ازم میپرسیدی اسم نی نی مون چیه میگفتم اول باید ببینیم دختره یا پسر بعد واسش اسم بذاریم، تو هم زود میگفتی:" مامان دختر باشه" . ولی از امروز دیگه صاحب یه داداش کوچولو شدی. هرچند وقتی بهت گفتم نی نی مون داداشی شماست هیچ اعتراضی نداشتی و کلی هم ذوق کردی که " سوار کالسگه میکنیمش و میبریمش بیرون، اسباب بازیهامم بهش میدم ".... قربون تو دختر مهربونم برم من... بووووووووس ...
8 شهريور 1394

جشن عروسی مجتبی

عشقم سلام . پنجشنبه شب جشن عروسی پسر دخترعمه من بود و کلی بهمون خوش گذشت. شب حنابندون تا نزدیک صبح بیدار بودی ،حتی اونموقع هم به زور خوابیدی اما شب عروسی حسابی خسته بودی و بعد از شام خیلی زود خوابت برد. اینم عکسای خانوم گل خوشگلم با اون ژستهای دلبرونه اش، با نازنین خاله زهرا که از اصفهان اومده بودن. مامان فدات شه الهی. ...
7 شهريور 1394

دو تا هدیه با هم

سلام گلم. پنجشنبه گذشته که خونه بابابزرگ بودیم خاله فرح تازه از جمکران برگشته بود و برای تو و یاسمین دوتا توپ خوشگل خریده بود. خاله ندا هم که اونجا بود به تو و طاها یه هدیه شبیه هم داد با رنگهای مختلف دخترونه و پسرونه. مرسی خاله جونا دستتون درد نکنه . ...
4 شهريور 1394

عکسهای سفر

سلام عزیزکم. بالاخره بعد از چندین روز فرصتی دست داد تا عکسهای مسافرت رو اینجا برات بذارم. آخه هفته پیش که اصلاً نمی دونم چطور گذشت چون اکثر وقتاش من و تو خواب بودیم، انگار خستگی سفر از تنمون خیال بیرون رفتن نداشت. اونقدر زود گذشت که آخر هفته باورم نمی شد که هفته تموم شده و باز می خواستیم بریم شهرستان. این هفته هم که یکی دو روزش شما خانوم گلی بخاطر سرماخوردگی مریض و بیحال بودی اما خدا روشکر امروز دیگه خوبی. راستی یه اتفاق بد هم درمورد عکسهای سفرمون افتاد که حسابی اعصابم رو بهم ریخت ولی کاری از دستم برنمی اومد. اشتباهم این بود که همه عکسها رو از دوربین کات کردم که توی لبتاپ نگهشون دارم ولی نمی دونم چی شده بود_ به احتمال زیاد...
3 شهريور 1394

روزت مبارک خوشگلم

  النا تویی خوشگل من یکدونه این دل من اگه یه روز نبینمت این میشه یک مشکل من قربون اون قد و بالات فدای اون ناز نگات ای دخترم قهر نکنی میمیرم واسه قهر کردنات     ...
25 مرداد 1394

ما برگشتیم

سلام سلام الناگلی من. چهار روز از روز تولدمون گذشته و بالاخره بعد از شانزده روز زیارت و سیاحت به خونه برگشتیم. قسمت این بود که روز تولدمون در سفر باشیم. این چند روز مسافرت هم حسابی فکر و ذکر جشن تولدت رو از سرت انداخت. بابایی هم که فرصت رو غنیمت شمرده و پیشنهاد داده که جشن رو موکول کنیم به سال آینده. قرار بود جشنمون فقط با حضور چندتا از اقوام و دوستای شیرازی باشه ولی حالا که گذشته قول میدم یه جشن کوچولوی سه نفره هم که شده برات بگیرم عزیز دلم. این چندمین تولد توست؟ و چندمین انبساط مجدد کائنات؟ و چندمین انفجار سکوت؟ چندمین لبخند آفرینش؟ خورشید را چندمین بار است که میبینی؟ و ثانیه چندمین ...
24 مرداد 1394

فقط واسه تو

  دخترم سه ساله که تو اومدی        که من و به خنده مهمونم کنی         که غم و از دل من برونی و           مرهمم باشی و درمونم کنی   تو بهار عمرمی عزیز من           واسه زخمای دلم تو چاره ای      شب و روزش دیگه فرقی نداره      تو تموم لحظه هام ستاره ای وقتی بیرون میزنم از خونمون تویی که همیشه دنبال منی می رم و دلم کنارت می مونه دخ...
4 مرداد 1394

مامان و دخمل 20مردادی

دخملی جوووونم.... یه خبر دارم واست کمی تا قسمتی داغ.... جونم واست بگه در آستانه ماه تولدمون یه سفر تقریباً ناگهانی توی برنامه تابستونی مون قرار گرفت ؛سفر به مشهد و شمال که تصمیم من و بابایی واسه آخر فصل بود اما چون عمه الهه اینا با مامان جون حالا-هشتم مرداد- قصد رفتن کردن ما هم با عمواحمد و زنعمو همسفرشون میشیم. گفتم ناگهانی؛ آخه یه سری کارهای تزیینات مربوط به تولدت که بیصبرانه منتظرشی داشتم که با خیال راحت و کم کمک انجامشون میدادم ولی حالا باید سریعتر دست بجنبونم تا بتونم تا چند روز آینده یعنی قبل از مسافرتمون تمومش کنم. البته امیدوارم ... آخه مشخص نیست روز تولدمون هنوز مسافرت باشیم یا نه ولی قطعاً تا برگردیم چیز...
4 مرداد 1394

بارون مردادماه

  باورت نمیشه اگه بگم شروع ماه تولدمون همزمان شده با بارش بارون تابستونی و خنک شدن غیرقابل تصور هوا. بارون که میباره همش تو حیاطی و از منم میخوای بیام زیر بارون. بوی نم بارون یه حس خوب به آدم میده و هوس قدم زدن میکنی. شما جیگر مامان هم که این روزا پایه پیاده روی من شدی و پابه پای مامان هر روز کلی راه میای. شب هم که میشه میگی:" مامان پام خیییلی دلد میکنه ،بیا بخوابونم" . فدات شم الهی...   ...
3 مرداد 1394