نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

تولد دوباره ام

این روزهای الناگلی

سلام دختر خوشگلم... ببخشید که خیلی دیر به دیر وقت میکنم وبلاگت رو آپ کنم آخه این روزا با شیطنتهای داداشی ۱۱ماهه شما هم حسابی وقت کم میارم و هم خیلی خیلی خسته میشم. البته خودتم هنوز حسابی انرژی داری واسه خسته کردن مامانی. گاهی وقتا فقط روی مبل میشینی و هزارتا خورده فرمایش واسه مامان داری که من باید بچه بغل برای جنابعالی انجام بدم" مامان واسم میوه بیار، خیار رو گل گلی کن، پرتقال رو دایره ای، سیب رو ستاره ای... مامان واسم آب بیار... مامان شیر برام گرم کن... مامان پسته برام مغز کن... مامان بیا برام نقاشی بکش... مامان این کارو بکن، مامان اونکارو بکن" خلاصه خواهر و برادری کمر بستین به خسته کردن مامانی... اما مامانی باور کن تمام اینکارا برام شیرین...
26 آبان 1395

شروع کلاس آی مت

سلام گلم. اومدم برات بنویسم بالاخره امروز انتظارت به سر رسید و شما دختر گلم رفتی به اولین جلسه کلاس آی مت. امروز چون اولین جلسه بود خودم با داداشی باهات اومدیم که مثل اولین جلسه کلاس نقاشی بهونه گیری نکنی اما از جلسه بعد بابایی تو رو میرسونه آخه من بخاطر داداش کوچولو نمیتونم همیشه باهات بیام عزیزم... راستی فکر کنم برات نگفتم که تابستون که کلاس نقاشی ثبت نامت کرده بودم اولش واسه رفتن خیلی عجله داشتی اما به مهدکودک که رسیدیم نمیدونم چی شد که جا زدی و بهونه آوردی که خوابت میاد. خلاصه با کلللی وعده وعید راضی شدی بری سر کلاس.  اما نه، امروز واقعا امیدوار شدم بهت عروسکم...زودتر از همه بچه ها خیلی سریع ازم جدا شدی و رفتی تو کلاس نشستی. خیلی ...
10 مهر 1395

بوی ماه مدرسه

امروز شنبه سومین روز مهرماه ۱۳۹۵ و اولین روز سال تحصیلی... دختر گلم امروز صبح که بعد از چند ماه تعطیلات، صدای بلندگوی مدرسه نزدیک خونه مون رو تو حیاط شنیدی مامانی رو صدا زدی تا بپرسی صدای چیه که میاد. وقتی واست گفتم و فهمیدی مدرسه ها باز شده با اخم و تخم رفتی تو اتاقت و داد و بیداد راه انداختی که"چرا منو نفرستادی مدرسه؟؟ من دوست دارم برم مدرسه درس بخونم چقدر تو خونه بمونم حوصلم سر میره..." هرچی هم برات توضیح میدم که هنوز واسه مدرسه رفتن کم سِن هستی و باید صبر کنی تا سال آینده که پیش دبستانی بری گوشت بدهکار نیست. مرغت فقط یه پا داره و میگی " سال آینده دیره و خیلی طول میکشه من دوست دارم الان برم"... خلاصه که بوی ماه مهر به مَشام تو یکی خی...
3 مهر 1395

این روزها

سلام خانومی.  تابستون رو به پایانه و کلاس نقاشی شما دخملی هم تموم شد. حالا باز دم به دقیقه شاکی هستی که حوصلت سر رفته و توقع داری من همش با تو مشغول بازی باشم. منم تا جایی که میتونم مشغول قایم موشک و توپ بازی و شعر و قصه خوندنم.  حتی موقع ظرف شستن و انجام دادن کارهای خونه باید با صحبت کردن باهات بازی کنم. مثلا تو بادکنک فروش میشی و من باید ازت بادکنکهای رنگارنگ بخرم. میگم "خانوم بادکنک دارید؟ میگی آره چه رنگی میخواین؟ میگم قرمز... میگی بفرمایید اینم بادکنک قرمز... باز میگی خب حالا یعنی  بادکنک بنفش میخوای بخری... باز دونه به دونه از اول... خلاصه این بادکنکهای جنابعالی تموم شدنی نیس ، همه رنگ هم واسه فروش داری -الکی نه واقعا- و...
16 شهريور 1395

تولدمون مبارک ...

    • امروز که تولد توست برای تو برای چشم های تو هدیه ام ناقابل است خاطراتی از فرداهامان برای بودنت همراه ترانه های خیس و باران خورده چشمهایم و من در هر تولد تو باز زنده می شوم تولدم مبارک تولــ ــ ـ ـــدت مبارک تولد دوباره من النای عزیزم انگار همین دیروز بود که نیمه تابستون توی روز تولدم خدا تو رو به من داد . باورم نمیشه که چهارسال گذشت و تو امروز قدم گذاشتی به سن پنج سالگی عزیزکم. روزهای با تو بودن خیلی زود و شیرین گذشت دخترکم. و امروز برای دختر گلم توی روز تولدش یه آسمون عشق میارم... عزیزم خیلی وقته که منتظر روز تولدتی . میتونم بگم از همون پارسال که خونه بابابزرگ یه کیک واس...
20 مرداد 1395

دخملی مامان

سلام سلام به دخملی خودم. دیروز کلاس نقاشی برگزار شد اما فقط در حد تفکیک گروههای سنی کلاسها و تعیین روز و ساعت کلاس نقاشی. کلاس ژیمناستیک به حد نصاب نرسید و تشکیل نشد. کلاس نقاشی هم اولش قرار شد روزهای زوج یعنی هفته ای سه روز برگزار شه منم خوشحال از اینکه سه روز در هفته سرگرمی و کمتر تو خونه بهونه همبازی رو میگیری گفتم دیگه نیازی نیست کلاس دیگه ای ثبت نامت کنم. اما متأسفانه نهایتاً تصمیمشون این شد که فقط دوشنبه ها کلاس نقاشی داشته باشی. از دیروز تا حالا به معنای واقعی مامانی رو دیوونه کردی که کی وقت کلاست هستش . مگه طاقت داری از این دوشنبه تا دوشنبه بعد صبر کنی دخمل من. بنابراین باید حتماً برای پر کردن وقتت چاره ای اساسی بیندیشم. ی...
4 تير 1395

النا به کلاس نقاشی میرود...

آخرین لحظه های اولین روز اولین فصل تابستون گرم؛ فصل تولد من و تو. تو و داداشی هر دوتون تو خواب نازین جوجه های من. امشب از هر شب زودتر خوابیدی به عشق اینکه فردا صبح میخوای بری کلاس نقاشی. آخه تو خونه خیلی حوصلت سر میره و همش غر میزنی که چرا هیچکس نیست که باهات بازی کنه و هر روز منتظر بزرگ شدن داداشی هستی تا همبازی تو بشه. واسه همین هفته پیش رفتیم مهدکودک نزدیک خونه واسه ثبت نام کلاسهای تابستونی که انتخاب ما کلاس نقاشی و ژیمناستیک بود. عزیز دلم کلی ذوق کردی که " مامان من دیگه بزرگ شدم میخوام برم کلاس کلی دوست پیدا کنم "، " مامان خــــــــــــــــــــیلی خوشحالم که میتونم برم کلاس" . فدات شم خانوم...
2 تير 1395