نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

تولد دوباره ام

یلدا؛ تولد داداش کوچولو

  سلام سلام به دختر گلم که بعد از یه وقفه نسبتاً طولانی فرصتی دست داد تا به وبش سر بزنم. آخه عزیز دلم بیست و چهار روزه که سرم حسابی شلوغه و به معنای واقعی دارم مشق مادری میکنم.  بیست و چهار روزه که یه نی نی کوچولو به جمع سه نفره ما اضافه شده و حسابی روابط و شرایطمون رو دگرگون کرده. اما خداروشکر تو انقدر دختر عاقلی هستی که بیشتر از سن خودت شرایط من رو درک کنی دخترکم... هرچند دلواپسیم از جانب تو کاملاً بی مورد نبود اما خب به اون حدی هم که فکر میکردم نبود. گاهی اوقات حس حسادت باعث میشه یه رفتارهایی ازت سر بزنه اما بهت حق میدم عزیزم، تو خودت هنوز بچه ای و با اومدن داداشی مجبور شدی شرایط جد...
24 دی 1394

...

سلام دخترگلم یه خبر دارم واست ؛؛؛داااااااغ. امروز وقت دکتر داشتم و با شما و بابایی رفتیم مطب دکتر رضاییان. طبق تشخیص خانم دکتر ،تاریخ دهم دی ماه که واسه تولد داداشی تعیین شده بود حسابی دیره و نی نی دار شدنمون باید یک هفته جلوتر بیفته یعنی سوم دی ماه که دقیقاً میشه پنجشنبه آینده. عزیز دلم این روزا هم واسه اومدن نی نی استرس دارم هم دلواپسیم از جانب تو دخترکم زیاده. آخه تا حالا توی خونه همه محبت و توجه من و بابایی به تو بوده ولی از چند روز دیگه باید توی همه چیز با مهمون جدیدمون شریک بشی و شرایط جدیدی رو تحمل کنی. با اینکه فعلاً با ذوق و شوق زیاد منتظر تولد داداشی هستی ،دلواپسیم از اینه که نتونی خودت رو با شرایط جدید وفق بدی و ب...
25 آذر 1394

دخملی با موی کوتاه

خوشگلم سلام خانومی من از امروز با یه ظاهر جدید میاد به وبلاگش. آخه با رضایت خودش موهاش کوتاه شده و اینطور که مشخصه خیلی هم از این بابت راضی و خوشحاله. البته اینو میدونم که کوتاه شدن موهات یه موج بزرگ اعتراض از طرف عموها و بخصوص عمه الهام به دنبال داره، حتی بابایی رو به زور تونستم راضی کنم که برای راحتی خودت موهات کوتاه بشه. خودمم بیشتر از همه عاشق این موهای خوشگلت بودم مامان جونم، اما نه تحمل اذیت شدنت موقع شونه زدن موهات یا لباس پوشیدن یا حتی بستن موهاتو داشتم نه حق این رو که برای خوشایند خودم یا اطرافیان به کاری که ازش بیزاری مجبورت کنم. بخاطر همین چندبار که بهت پیشنهاد کوتاهی موهات رو دادم با ذوق و شوق...
15 آذر 1394

پاییزت بخیر دخترکم

  سلام عزیز دلم. امروز به یه جشن تولد دعوت داشتیم (تولد هانیا؛ خواهرزاده زنعمو شمیم) که از دیروز حسابی خودمون رو آماده کرده بودیم واسه رفتن به جشن. اما متأسفانه همین صبح خبردار شدیم که به علت فوت یکی از اقوام زنعمواینا جشن کنسل شده. واسه همین بعد از ظهر با خاله اینا رفتیم باغ دایی حمید و بلال روی آتیش خوردیم که تو قشنگ من حسابی دلی از عزا درآوردی و دقیقاً چهارتا بلال خوردی. حتی بعد از تموم شدنش هنوز داد میزدی:"یه دونه دیگه ،یه دونه دیگه" که باز هم متأسفانه شارژ دوربینم تموم شده بود و نتونستم ازت عکس یا فیلم بگیرم. نوش جونت عشق مامان... و اما چهارمین روز آخرین ماه پاییز و درختهای انار حیاط خال...
4 آذر 1394

مناجات زیبای دکتر چمران

  خدایا ... از بد بودن آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت... اما شکایتم را پس میگیرم... من نفهمیدم فراموش کردم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت ... نگاهم به تو باشد. گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنار من نیست، معنایش این نیست که تنهایم... معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت... با تو تنهایی معنا ندارد ... دوستت دارم؛ خدای خوب من!   ...
26 آبان 1394

...

یه جمعه آبان ماه که با مامان بزرگ و خاله اینا رفتیم بیرون و حسابی خوش گذشت.     ...
24 آبان 1394

دوست داشتن

نابینا غصه نخور در دنیا چیز قشنگی برای دیدن وجود ندارد... ما هم که می بینیم خود را به کوری زده ایم باور کن! ماهی ها گریه شان دیده نمی شود... گرگ ها خوابیدنشان... عقاب ها سقوطشان... و انسانها درونشان... اگر انسانها می فهمیدند چقدر محدود در کنار هم هستند،  نامحدود همدیگر را دوست می داشتند! زندگی آنقدر ابدی نیست که بتوان مهربانی را به فردا انداخت... ...
18 آبان 1394