نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

تولد دوباره ام

چند تا عکس

بخورم تو رو اینم شاهکار دیروز مژده خانوم، قربونت برم الهی ملوسکم     الهی فدات بشم عشقم با این ناز خوابیدنت ...
5 دی 1391

الناگلی گوشواره به گوش

وای قربون این دخمل ناز تپلی که امروز با سوراخ کردن گوشش و گوشواره قرمزش تازه شبیه دخترا شده. آخه قبل از این هرجا می رفتیم اولین سؤالشون درمورد جنسیت شما جیگر بود. همه میپرسیدن کوچولوتون دختره یا پسر؟حالا دیگه راحت تر میشیم. راستی وقتی آقای دکتر گوشت رو سوراخ کرد، من که دلش رو نداشتم . بغل عمه مریم بودی ،یه ذره گریه کردی و اشکات سرازیر شد منم ترسیدم ولی وقتی اومدی تو بغل خودم زود آروم شدی و دیگه هیچی نگفتی. ای شیطون خودت فهمیدی می خواستیم خوشگلت کنیما. واااای من بخورم تو رو جیگرم... راستی گفتم عمه مریم واسه اینکه ایشون هیچوقت عمه نشدن و قرارم نیست بشن بخاطر همین خودش دوست داره که عمه صداش کنی. خیلی خانوم مهربونیه ایشالا که د...
3 دی 1391

...

سلام گلم امروز یکم دی ماه مطابق با 21دسامبر 2012. اگه بدونی تو این دنیا چه خبره تأسف میخوری به حال آدمهای ساده و زودباور. همون بهتر که کوچولویی تا ذهنت درگیر خرافات مزخرف نشه. آخه می دونی خیلی از مردم واقعاً به این باور رسیدن که طبق پیشگویی نوسترآداموس- پیشگو و منجم فرانسوی- که مدعی بوده با استفاده از تعلیمات ستاره شناسی، میتونه آینده رو پیش بینی کنه،امروز زمین نابود میشه و از بین میره. البته پیشگویی هایی داشته که بر حسب اتفاق درست از آب دراومده مثل حادثه یازدهم سپتامبر و قیام هیتلر؛ رهبر نازی ها.   و بر اساس این پیشگویی قراره امروز زمین نابود شه و دنیا به آخر برسه و بدترین مرگ ممکن آدما اتفاق بیفته. چند ماه...
1 دی 1391

اولین یلدای الناگلی

النای عزیزم ، آخرین ثانیه های پاییز در حال سپری شدن است ... به اندازه تمام برگهای رقصانش برایت آرزوهای خوب دارم... امشب آخرین شب پاییز و اولین شب یلدای دوست داشتنی ترین کوچولوی دنیا بود. جیگر پنج ماهه مامان، اولین یلدای زندگیش رو به معنای واقعی جشن گرفت چون دقیقاً تا یه ربع پیش که ساعت 2نیمه شب بود در حال خنده و بازی بود و چنددقیقه ای بیشتر نیست که از خستگی خوابش برده... یلدای امسال مثل هر سال تو حیاط خونه باباجونم همه دور آتیش بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت. فرقش فقط این بود که بخاطر تو عزیزم زیاد نتونستم تو حیاط بمونم چون می ترسیدم سرما بخوری. آخراش دیگه حوصلم سر رفته بود و از تو هال داد میزدم و از خاله و خاله زاده ه...
30 آذر 1391

تولد دوقلوهای عمه

سلام گلم. بالاخره پسرعمه های دوقلو بدنیا اومدن. صبح خبردار شدم عمه الهام رو بردن اتاق عمل. تو پیش خاله مهناز موندی و من با عجله خودم رو رسوندم بیمارستان اما دیدم هنوز عمه رو اتاق عمل نبردن. هرچی منتظر شدم خبری نشد و مجبور شدم خودم رو برسونم به عروسکم که مبادا گرسنه بشه و گریه کنه. همین که رسیدم خونه خاله خبر رسید دوقلوها به دنیا اومدن. بعدش بابایی هم اومد خونه خاله و دوباره گذاشتیمت و رفتیم بیمارستان. دوساعت دیگه هم معطل شدیم و هنوز می گفتن عمه تو ریکاوریه. بالاخره هم نه عمه رو دیدیم نه دوقلوها رو ،تا اینکه طی تماس تلفنی خبر رسید النای خوشگلم از گرسنگی داره صورت خاله رو میخوره. واااای الهی بمیرم دختر قشنگم مامانی رو...
26 آذر 1391

چهار ماهگیت مبارک عروسکم

20آذرماه هم فرا رسید و کوچولوی قشنگ ما 4ماهه شد. عاشق بیستمین روز هر ماهم عزیز دلم که بزرگتر میشی و من عشق میکنم. واکسن 4ماهگیت رو به اتفاق دوستم مریم خانوم بردیمت که بزنی. بابایی که التماسشم کنم واسه واکسن زدن با من نمیاد،میگه دلم نمیاد گریه دخترم رو ببینم. از دیشبم ماتم گرفته بود که شما واکسن میزنی و دردت میاد و نکنه خدانکرده تب کنی و از این نگرونی ها. آخه واسه واکسن دوماهگیت ، اون بیشتر از خودت اذیت شد چون دو روز تموم پاتو تکون نمی دادی.به هرحال خدا رو شکر ایندفعه زیاد گریه نکردی و زود آروم شدی . میدونی همش با خودم فکر میکنم نکنه یه وقت فکر کنی مامانی بووت کرده واسه سلامتی خودته فدات شم.   و اما چکاب 4ماه...
20 آذر 1391

چقدر دوست داشتن تو شیرینه...

یه سلام گرم به دخملی خوشگلم... خواستم از امروز بگم که شما پیش خاله مهناز موندی و من با مژده و عمه خانومش که همون مادرشوهرش میشه رفتیم خرید. اون پالتو خرید منم پارچه واسه پرده راهرو خونمون با یه عالمه لباس – 6یا 7دست- واسه دختر گلم که بپوشه خوشگل بشه، مثل دسته گل بشه. یکیشون که خیلی خوشگله گذاشتم واسه عید نوروزت. تا اون موقع فکر کنم حتماً می تونی بشینی عروسکم... الهی فدات شم مامانی که همینکه برگشتم خونه خاله و منو دیدی از تو بغل خاله دستات رو به سمت من باز کردی و با زبون بی زبونی داد میزدی که میخوای تو بغل خودم باشی. وای که چه حس خوبی بهم دست داده بود اونموقع. باور کن برای من هیچ لذتی بالاتر از این نیست که تو بغل...
19 آذر 1391