نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

تولد دوباره ام

سومین و چهارمین مروارید

دختر خوشگلم تا چند روز پیش موقع خندیدنت دوتا دندون کوچولو خودنمایی میکرد ولی الآن دو روزه که سومین و چهارمین دندون هم همزمان زده بیرون(11/11/91) . باز هم مبارکت باشه مامان جونم... ...
13 بهمن 1391

رویش اولین مروارید

تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیباترین بوسه های عاشقانه هدیه ایست برای تو النای عزیزم ....   امروز من و بابامحمد متوجه شدیم که دندونای بالایی النا جونمون داره نیش می زنه. اونم دو تا نیش کوچولو با هم. مبارکت باشه مامان جونم...     شنیده بودم که بعضی بچه ها قبل از دندون درآوردن، تب می کنن اما خدا رو شکر این اتفاق واست نیفتاد. فقط واسه خارش دندونت یه مدت خیلی لج داشتی و هر دوتامون اذیت شدیم. فدات شم که وقتی میخندی دوتا مروارید کوچولو خودنمایی میکنه. خنده های تو رو با تموم دنیا عوض نمیکنم دخترکم... النا داره یه دندون قند میخوره از قندون ...
29 دی 1391

شروع غذای کمکی

تپلوی خوشگلم رو امروز بردم بهداشت واسه یه چکاب کوچولو. وزن 154روزگی دختر 5ماهه مون 7کیلو و 900گرم. جیگر من داره به شش ماهگی نزدیک میشه و من حسابی عجله دارم که غذا دادنش رو شروع کنم. عزیزم دیروز می خواستم برات حریره بادوم درست کنم اما بابایی همش مخالفت میکنه و می گه هنوز زوده و فعلاً جوجه من باید فقط شیر بخوره اما به نظر من اگه زودتر بهت غذا بدم، بهتر به غذا خوردن عادت می کنی. وای من فدای تو بشم که وقت غذا خوردنت شده ، کی باشه خودت هی از مامانی خوراکی بخوای . هی بگی: " مامان غذا میخوام، غذا میخوام" حالا به زور بابایی رو فرستادم بادوم بخره تا حریره درست کنم واست. عمرمی دخمل ناز...
24 دی 1391

پنج ماهگی عروسکم

خوشگلم امروز تو خونه پیش بابایی موندی و من با مژده رفتیم خرید. یعنی من که خرید نداشتم . چون مژده ازم خواست رفتم تا بهش کمک کنم واسه خرید کادوی تولد نیما. خلاصه مامانی این دخترخاله ات کشت منو، تا ست اصلاح و یه بلوز خرید . انقدر واسه زود برگشتن پیش تو حرص خوردم که فروشنده ها هم متوجه میشدن. مرسی کلوچه مامان که انقدر دخمل خوبی هستی و پیش بابایی موندی. خدایا ممنونم بخاطر فرشته کوچولوی ناز و آرومی که بهم بخشیدی. راستی امروز دقیقاً پنج ماهه شدی گلم... مبارک باشه ... دوستت دارم هزااااااار تا... ...
20 دی 1391

جوجه پنج ماهه ما

این هم یه عکس از بابایی و جوجه کوچولوش که محکوم به نشستن شده؛ عزیز دلم...  آخه پدرجان شما بیش از حد عجوله دخترکم و قبول نمیکنه که شما باید هفت ماهه بشی تا بتونی بشینی. تازه هر روز داره باهات تمرین بابا گفتن میکنه آخه میخواد اولین کلمه ای که به زبون میاری "بابا" باشه- بدجنس- عاششششق هردوتونم... راستی فردا دقیقاً پنج ماهه میشی عروسکم. پنج ماه پر از لجظه های ناب عاشقیمون گذشت تا من هر روز بزرگتر شدنت رو ببینم . میبوسمت هزارتا...   ...
19 دی 1391

بوی باران

ظهر یک روز بارونی سرد ؛ من و خنده های گرم النای قشنگم، خدایا شکرت بخاطر بودنش... بوی باران می آید و هوا پر شده از دوستت دارم هایی که به بادها سپرده ام ... کاش پنجره ات باز باشد... عاشششششقتم مامانی ... ...
18 دی 1391

پیک نیک سه نفره

خوشگلم سلام. امروز یه روز تقریباً سرد ولی خیلی خوب بود که بهمون خییییلی خوش گذشت. سه نفری واسه ناهار رفتیم بیرون و بابایی کباب درست کرد. البته همش دلش میخواست تو هم میتونستی کباب به دندون بکشی تا ذوق کنه از این کارت. میگفت: "پس جوجه من چی؟ کی کباب خور میشه؟" می بینی چه عجوله این باباخان، کشته ما رو با این جوجه اش...  ...
15 دی 1391