نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

تولد دوباره ام

مامان و دخمل 20مردادی

دخملی جوووونم.... یه خبر دارم واست کمی تا قسمتی داغ.... جونم واست بگه در آستانه ماه تولدمون یه سفر تقریباً ناگهانی توی برنامه تابستونی مون قرار گرفت ؛سفر به مشهد و شمال که تصمیم من و بابایی واسه آخر فصل بود اما چون عمه الهه اینا با مامان جون حالا-هشتم مرداد- قصد رفتن کردن ما هم با عمواحمد و زنعمو همسفرشون میشیم. گفتم ناگهانی؛ آخه یه سری کارهای تزیینات مربوط به تولدت که بیصبرانه منتظرشی داشتم که با خیال راحت و کم کمک انجامشون میدادم ولی حالا باید سریعتر دست بجنبونم تا بتونم تا چند روز آینده یعنی قبل از مسافرتمون تمومش کنم. البته امیدوارم ... آخه مشخص نیست روز تولدمون هنوز مسافرت باشیم یا نه ولی قطعاً تا برگردیم چیز...
4 مرداد 1394

بارون مردادماه

  باورت نمیشه اگه بگم شروع ماه تولدمون همزمان شده با بارش بارون تابستونی و خنک شدن غیرقابل تصور هوا. بارون که میباره همش تو حیاطی و از منم میخوای بیام زیر بارون. بوی نم بارون یه حس خوب به آدم میده و هوس قدم زدن میکنی. شما جیگر مامان هم که این روزا پایه پیاده روی من شدی و پابه پای مامان هر روز کلی راه میای. شب هم که میشه میگی:" مامان پام خیییلی دلد میکنه ،بیا بخوابونم" . فدات شم الهی...   ...
3 مرداد 1394

هدیه خاله جون

الناگلی من روز جمعه از خاله فیروزه یه دمپایی انگشتی هدیه گرفته که خیلی خوشحالش کرده. آخه چون خاله خودش همیشه دمپایی انگشتی می پوشه یه روز خونه بابابزرگ بهم سفارش کردی که برات از این مدل دمپاییها بخرم که دوست داری فدات شم. خاله هم از من قول گرفت که من اینکار رو نکنم تا خودش بخره برات. قربونت برم که حتی تو خونه هم از پات بیرون نمیاری و وقتی اعتراض میکنم میگی :" چلا نپوشم؟ دوسش دالم خب مامان" خب منم عاشششششق توام عزیز دل مامان... ...
2 مرداد 1394

کادوهای ناگهانی

سلام سلام... امروز روز کادو گرفتن الناگلی من بود اونم خیلی ناگهانی و با هم... عزیزکم یکی از اونا کادوی تولدت هست که حدود بیست روز زودتر تحویل گرفتی از عمه مریم. چی؟؟؟ یه چادر مسافرتی کوچولو که سفارش خودت واسه کادوی تولدت بوده و از اونجا که عمه جون نمی خواسته بیشتر ازین منتظرت بذاره قبل از موعد برات آوردتش.   یه کادوی دیگه هم یه عروسک خیلی ناز و خوشگل از یه ناشناس؛ همچین ناشناس هم که نه یعنی یکی از مشتریهای مغازه بابایی هستش ولی من اصلاً نمی شناسمش. مثل اینکه این خانوم یکی دوهفته پیش شما رو دیده و چون دختر نداره و همه بچه هاش پسرن یه دل نه صددل عاشق زبون ریختنت شده و از اون روز مرتب از بابایی میخواسته که ب...
30 تير 1394

عید فطر

اینم یاسمین کوچولوی خاله زهرا که وقتی تعطیلات چند روزه داشته باشیم همش منتظری که از اصفهان بیاد؛   ...
28 تير 1394

خاطرات مدرسه

سلام عزیزم امروز یه خبر شنیدم از بچه های دوران دبیرستان راجع به مدیر مدرسه مون -خانم سلطانی- که اون سالها بچه دار نمی شد. اما حالا خدا یه پسر بهش داده اونم در سن 53سالگی علیرغم تفاوت زیاد نسل که باهاش موافق نیستم خیلی براش خوشحال شدم که یالاخره به آرزوش رسیده... و یه چیز دیگه اینکه تمام خاطرات دوران دبیرستان رو توی ذهنم مرور کردم و دلم یه ذره شد برای دبیرستان دکترشریعتی. یادش بخیر... اولین روز دبستان بازگرد  // کودکی ها ، شاد و خندان بازگرد باز گردای خاطرات کودکی//بر سواراسب های چوبکی   خاطرات کودکی زیباترند//یادگاران کهن مانا ترند درس های سال اول ساده بود //آب را بابا به سارا داده بود ...
24 تير 1394

عاشق عموپورنگ

این روزا برنامه عموپورنگ هر صبح و عصر از تلویزیون پخش میشه و النای من طرفدار پروپاقرص این برنامه هست. شرط می بندم که شبها هم خواب عموپورنگ رو میبینی چون وقتی شبها وقت خوابت، ساعت خوابت رو بهت گوشزد میکنم فوری ازم می پرسی:" عموپورنگ هم خوابیده؟؟؟" تا من نگم آره و خیالت راحت نشه خواب به چشمت نمیاد عروسکم... صبحها هم انقدر ساعت رو از من سوال میکنی تا یازده بشه و زمان پخش "محله گل و بلبل" که همون برنامه عموپورنگه و خیلی دوستش داری، اونقدر که موقع بازی با خودت همش شعرش رو زمزمه میکنی:"میتونی مامانو راضی کنی ،بری با بچه ها بازی کنی"... امروزم گفتی :" مامان من عاشق عموپولنگم" وااا...
23 تير 1394

نی نی نمازی من

عزیزکم بالاخره دیروز عمه مریم چادر نمازی که قول دوختنش رو بهت داده بود برات آوردش. آخه وقتی مامانی نماز میخونه همش میگی:" میخوام بیام زیر چادرت " انقدرم شیطنت میکنی که اصلاً نمی فهمم چه نمازی خوندم. فدای اون نماز خوندنت شم که تا صدای اذون میاد سجاده رو پهن میکنی و یک رکعت -نه بیشتر- نماز میخونی و میگی :"مامان من نماز خوندم ،شما خوندی؟؟؟" دوستت دارم عشق مامان... اینجا داری میگی :"مامان بزرگ اینطوری نماز میخونه" ای ناقلا   ...
16 تير 1394

کاردستی النا و مامان

دخملی جون امروز چند تا لباس از کمدت جمع کردم که دیگه قابل پوشیدن نبودن . یهو به فکرم رسید که باهاشون برات عروسک درست کنم و تو هم از این پیشنهادم استقبال کردی و خوشحال شدم که خیلی خوشت اومد ازش. بوس، فدات... و این است من درآوردی مامان واسه الناجونم البته با کمک خودت عزیزم:         ...
16 تير 1394