نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

تولد دوباره ام

هدیه هدیه جون

سلام عزیزکم... امروز شما از صبح تا ظهر مهمون عمه جون بودی چون مامانی باید واسه نی نی توراهیمون می رفت دکتر . مرسی عزیزم که خیلی دختر خوبی هستی و عمه جون رو اذیت نکردی. وقتی برگشتم دیدم مشغول بازی با هدیه و یگانه هستی. یگانه دخترخاله هدیه است و کلاس اول دبستانه ولی شما فسقلی من که دیگه ادعای بزرگ شدنت میشه همچین بامهارت بازیهای تبلت رو واسش توضیح میدادی که عمه مریم همش قربون صدقه ات میرفت. مخصوصاً اونجا که به یگانه و هدیه گفتی :" بچه ها بیاین یه چیزی تو تبلت مامانم دالم که خیلی جالبه" ... وای مامان فدای تو با این طرز حرف زدنت... راستی هدیه که چند روز پیش با مامانش رفته بودن خانه و کاشانه به یاد النای منم&nbs...
15 تير 1394

خدا را لمس باید کرد

خدا را لمس باید کرد! نگو کفر است خدا را می توان در باوری جا داد، که در احساس و ایمان غوطه ور باشد خدا را می توان بویید و این احساس شیرینی است... نگو کفر است!!! که کفر این است که ما از بیکران مهربانی ها برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم... خدا را در زمین و آسمان جستن، ندارد سودی ای آدم!... تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری؛ به بانگ هستی و عالم که در هر خانه ای آخر خدایی هست... نگو کفر است... اگر من کافرم باشد، نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم که ترسی باشد از او در دل و جانم،!...
13 تير 1394

مامان های دختردار بخونن

دهها میلیون کتاب درباره چگونگی بهبود ارتباط والدین با فرزندان نوشته شده است. اما این مقاله منحصرا درباره ارتباط مادر با دختر است؛ ارتباط بین مادر و دختر می توان گفت " ارتباط مادر با دختر، از دوران طفولیت مادر شروع می شود " . دوران طفولیت او تعیین کننده دوران طفولیت دخترش است. مادر به دختر آموزش می دهد که درباره خودش چه احساسی داشته باشد، چگونه با موقعیت های تنش زا روبرو شود، چگونه از زندگی اش لذت ببرد و چگونه بر ترس هایش غلبه کند. او به دخترش می آموزد چطور مثل یک خانم رفتار کند، چطور لباس بپوشد. اهمیت اعتقاد به خداوند را بداند و این که چطور روزی از دختر خودش مراقبت کند. مادر هر آن چه درباره زن بودن لازم است به دخترش ...
8 تير 1394

پنجشنبه دوست داشتنی

عزیز دلم از اول هفته منتظر آخرشی و لحظه شماری میکنی واسه رفتنمون به شهرستان. صبح شنبه که از خواب بیدار میشی خیلی خوشمزه میپرسی:" مامان پنشمبه شده؟" " کی میشه بلیم خونه بابابزرگ" ... خلاصه انقدر روزشماری میکنی تا روز فیوریت جنابعالی از راه برسه. اینم پنجشنبه گذشته و النای خوشحال من توی راه شهرستان. فدات شه مامان؛     ...
6 تير 1394

خرسیهای مهربون

النا جونم این خرسی های خوشگل رو دیدم یاد دو تا جیگر خودم افتادم یعنی تو عشق مامان و موچولوی توراهیمون.  میدونی بیشتر از همه چیز دوست دارم خواهر یا برادرکوچولوت رو از صمیم قلب پذیرا باشی و وقتی هم بزرگ شدید مثل دوتا دوست خوب خیلی هوای هم رو داشته باشید. البته از دخمل قشنگ مهربونم که دلش مثل دریاست غیر از این انتظار بره بعییییده.  فداااااااااات     ...
31 خرداد 1394

مسافر کوچولوی 2

سلام عزیزم ساعت 7بعد ازظهره و علت اینکه این وقت روز با وجود بودنت تو خونه تونستم به وبت سر بزنم اینه که چند روزه که یه دوست جدید به اسم یسنا پیدا کردی -دختر همسایه مون- و الآنم باهاش مشغول بازی هستی . فردا اولین روز ماه رمضونه ؛همون ماهی که به قمری ماه تولدت محسوب میشه و شب قدرش به دنیا اومدی فدات شم. عزیزدلم دقیقاً ماه رمضان سه سال پیش تو عشق مامان هنوز توی دلم بودی و من و بابایی انتظار به دنیا اومدنت رو می کشیدیم ، وای که چه انتظار سختی بود. رمضان امسال هم یه کوچولوی دیگه تو وجودمه که هرچند ناخواسته قدم به دنیای سه نفره مون گذاشته اما باز بیصبرانه پذیرای وجود نازنینش هستیم. بخصوص که تو جیگر مامان برخلاف قبلاً که ...
27 خرداد 1394

ماه خدا

نشسته ام یه بار دیگه، پا سفره ی ماه رمضون خدا خدا خدا خدا...   تو گیر و دار زندگی،عادی شده برام خطا با این همه رو سیاهی،بازم به من گفتی بیا ای خالق بنده نواز،میخوام که از تو دور نشم   خیلی داره دیر میشه ها،یه کاری کن عوض بشم     ای که تویی به هر زمان،قرار قلب بی قرار   گناهای این بنده ات رو ،رو حساب جهلش بذار   ای خالق آلاله ها،ببر منو یه شب حرم از در خونه ی حسین،کجا رو دارم که برم             ...
27 خرداد 1394