نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

تولد دوباره ام

الناگلی من

خوشگلم سلام. امروز 9ام آبان ماه بود و بعد از یه روز بارونی و خیلی سرد خورشید خانوم بیرون اومده بود. مثل خودم که بعد از روزهای بارونی چون هوا تمیز میشه دوست دارم همش بیرون باشم تمام مدت توی حیاط بودی ،حتی به پیشنهاد تو صبحونه رو زیر نور آفتاب خوردیم و حسابی چسبید. بعدش کلی بازی کردیم و از گلهای کاغذی برات یه تل درست کردم و عکس انداختیم . یه بار من عکاس میشدم و یه بار تو. میگفتی:" مامان بذال ازت عکس بگیلم که نی نی مون هم توش بیفته." فدات شم دختر گلم که بعضی مواقع یه حرفهایی میزنی که باورم نمیشه و با خودم میگم خداجونم چقدر دخترم بزرگ شده. مثلاً امروز صبح که داشتم بهت میگفتم بعد از ظهر وقت د...
9 آبان 1394

معنی مادر

  وقتی خیس از باران به خانه رسیدم برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟ خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد...  اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:  باران احمق! این است معنی مادر... ...
7 آبان 1394

النا و محرم 94

  سلام به دخملی مامان که بالاخره روزشماریهاش واسه ماه محرم بالاخص روز عاشورا واسه دیدن اسبها و کاروان شترها تموم شد. نمی دونم جاهای دیگه هم از این رسومات باشه یا نه اما توی شهرستان ما هر سال روز عاشورا کاروان شتر رو بصورت یه کار نمادینه از واقعه کربلا همراه هیئت تو خیابون میارن. شما جیگر مامان هم از یه ماه قبلش روزشماری میکردی و با شوق زیاد ازش حرف میزدی تا اینکه بالاخره امروز شترها رو دیدی و کلی داد زدی:" مامان شترها رو ببین چقدر بزرگن". اما در کل شاید فقط یک ساعت امروزت با من گذشت، مابقیش محکم  بابایی رو چسبیده بودی که مبادا بدون تو جایی بره. تازه دیشب هم با بابای امیرعلی رفته بودی سوار اس...
2 آبان 1394

آبان

*مهر* را بر سر *آبان* بگذار مهربان میگردد... من تو را با همه مهر به آبان دادم مهربان باش که پاییز ، بهارت گردد...  ...
1 آبان 1394

سکانس هایی از النا در خانه

 عزیز دلم، دختر خوشگلم، امروز میخوام از دغدغه ها و کارهای روزمره ات بگم که بدونی در آستانه چهارسالگی _سه سال و دوماهگی- روزگارت چطور گذشته. جونم بگه واست مامانی ؛ بیشتر وقتت تقریباً به صحبت کردن با تلفن و گوشی میگذره، البته با گوشی غیرواقعی اما با شخصیتهای مورد علاقه خودت؛ مرتب با فرنوش،امیرعلی، آرمیتا، طاها، بابابزرگ، خاله ها و... در تماسی اما اغلب عموپورنگ پشت خطه و شما دختر گلم مشغول دعوت کردنش به خونه خودمون هستی. فدات شم که همچین زبون می ریزی که کسی ندونه فکر میکنه یه آدم واقعی اونور خط باهات مشغول صحبت کردنه. از روزمرگیهای دیگه کاسبی و خرید و فروش کردن شماست. یا عروسکها و اس...
26 مهر 1394

کودکم روزت مبارک

  پا به پای کودکی هایم بیا                  کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن                     باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی نشو          با کسی جز عشق همبازی نشو خاله بازی کن به رسم کودکی                     با ...
16 مهر 1394

برای پنجمین سالگرد ازدواجمان

محمد عزیزم ... وقتی در کنار تو هستم هیچ آرزوی جدیدی اتفاق نخواهد افتاد. غم ممنوع است و غصه قدغن. وقتی در کنار تو هستم انگار که زمین هم نمی چرخد. در جایت جا به جا نشو، دلم جا به جا می شود . آن وقت تیترهای یک روزنامه تغییر خواهد کرد و خواهد نوشت به عجایب هفتگانه ی جهان یکی اضافه شد. وقتی در کنار تو هستم باید هم به عجایب هفتگانه اضافه شود ، آنقدر که دلم عجیب میشود . نگاه کن در کنار تو که باشم اوج می گیرم و با تمام وجودم احساس می کنم رنگ زندگی عشق میشود … دوست دارم همه ی آرزوهای خوب را برای خودم بردارم اما حقیقت چیز دیگری ست تا من هستم تمام آرزوهای خوب جهان برای تو گلچین خواهد شد. کنار من باش ، تا...
15 مهر 1394