نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

تولد دوباره ام

قربون اون اخم ریختنت...

بالاخره این دغدغه آتلیه رفتنمون تمام شد خدا رو شکر. نمیدونم چرا با اینکه عاشق عکس انداختنی و تو خونه روزی چندبار از من میخوای ازت عکس بندازم اونجا اینکارا رو میکردی. همون روز اول که با هم رفتیم و خودت رو واسه مامان لوس کردی خواستم قیدش رو بزنم ولی دلم نیومد. حالا تعریف کردن بامزه خودت از اون روز رو برات بگم عزیزم،میگی:" مامان یادته لفته بودیم آتلیه منم همش اخم می لیختم؟" گاهی وقتا هم از اون افعال بامزه خودت بکار میبری :" اخم می ریزیدم ". اینجا هم داشتی همین رو برام میگفتی عشق مامان...         ...
4 اسفند 1393

آتلیه با رشوه ماهی گلی

برای بار دوم با کلی تشریفات و وعده و وعید رفتیم آتلیه؛ اینبار با مژده. چرا واسه دومین بار؟ آخه دیروز خودم بردمت گلم. اما با اینکه خودت پیشنهاد رفتن داده بودی و با شوق زیاد واسه رفتن آماده شدی ، نمی دونم چی شد که اونجا هرچی صدات کردیم اصلاً سرت رو بلند نکردی و افتخار ندادی حتی یه نگاه تحویل دوربین بدی. فقط صدات رو میشنیدم که آروم می گفتی :" مامان بلیم خونه، بلیم خونه". برگشتیم خونه ؛ تا مدتی سکوت بین دوتایی مون حاکم و مامانی از دست خانومی دلخور. مثلاً قهر بودیم با هم. نشستی لاک روی ناخنهات رو پاک کردی و موهاتم باز کردی. و طوری که من از تو آشپزخونه بشنوم چند بار گفتی:" خب من دوست ندالم خانومه ازم عکس بگیله". ...
3 اسفند 1393

اسفند ... سلام ... خوش آمدی

اسفند                     سلام                خوش آمدی تو بوی عید میدهی...  خانه تکانی.... سرمای بی سامان هوا ...  و مرور خاطرات یازده ماه پیش... اسفندجان  بی شک مهربانی که باجمعه آمدی الهی خوش قدم باشی که تا تکرار دوباره ات  یادت کنیم....   ...
1 اسفند 1393

بزرگ شدی نی نی من...

عزیز مامان چند روزه که خودت به تنهایی دستشویی میری و دیگه ازم نمیخوای باهات بیام. وقتی میبینی مشغول کارم میگی:" مامان من بلم دستشویی و بیام" بعد میگی: " خودم میتونم مامانی". یا " خودم بلم؟ آره؟" . البته به جز شبها که میگی:" لامپ دستشویی لو بلام لوشن کن بلو پیش بابا." قربون دختر گلم برم که انقدر بزرگ شده. شکرت خدا جون...         ...
29 بهمن 1393

دخترم با تو سخن میگویم...

دخترم با تو سخن میگویم؛  زندگی در نگهم گلزاریست و تو باقامت چون نیلوفر، شاخه پرگل این گلزاری من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم گل عفت گل صدرنگ امید  گل فردای بزرگ گل فردای سپید...    چشم تو آینه روشن فردای من است گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ کس نگیرد ز گل مرده سراغ دخترم با تو سخن میگویم؛  دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش کس به فردای گل باغ نمی اندیشد آنکه گردهمه گلها به هوس میچرخد  بلبل عاشق نیست بلکه گلچین سیه کرداریست  که سراسیمه دود در پی گله...
28 بهمن 1393

اسپری

عزیزم هفته گذشته یه سرماخوردگی خفیف داشتی که خداروشکر زیاد طول نکشید . فقط یک شب راه بینی کوچولوت کاملاً مسدود شده بود و تا صبح نفس کشیدن و خوابیدن برات سخت بود. فرداش بابا برات یه اسپری بینی گرفت و بهت میگفت بذار بزنم تو بینیت تا بتونی شب راحت بخوابی. یکی دوشب اینکار تکرار شد و خوب شدی. اما حالا دیگه دست از سر من و بابایی برنمیداری. روزی هزاربار میگی :" مامان ،بابا بخواب اسپلی بلات بزنم لاحت بخوابی."  تا نزنی هم ول کن نیستی. همش قایمش میکنم ولی یادت نمیره، باز میگی " مامان اسپلی بده" میگم میخوای چیکار؟ میگی "لازمش دالم".   آخرش منم میخورم تو رو شیرین زبونم... &...
23 بهمن 1393

مامانی درشکه میخوام

آخه من از دست تو خوشگل خوشزبونم چیکار کنم. هر چیزی ببینی میگی:" مامان اینو واسم میخری؟" امروز دیگه ازم درشکه میخواستی اونم با دو تا اسب. وقتی توی تلویزیون دیدی گفتی: "مامان این چیه؟" گفتم درشکه اس. طبق عادتت گفتی:" خوشگله". چند دقیقه بعد گفتی:"مامان یه درشکه واسم میخری که دو تا اسب داشته باشه؟" حتی تمام چیزایی که داری اگه یه مدل دیگه اش رو ببینی باز میگی: "مامان اینطوری و اونطوری واسم میخری" . از صبح تا شب مامان، مامان ، مامان...  وقتی هم بابایی خونه باشه جاش رو میده به من. فدای شیرین زبونیات. خدا رو روزی هزار بار شکر میکنم عزیزم بخاطر همینکه هستی. میبوس...
21 بهمن 1393