نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

تولد دوباره ام

در زمستان خوردن انگورت آرزوست...

دختر گلم این روزا هوس انگور کرده ولی متاسفانه الآن فصلش نیست. بابایی بهت گفته وقتی تابستون بشه واست انگور  میخرم. ولی مگه یادت میره? بدجوری هوس کردی . روزی چند بار از بابا میپرسی: " بابا تابستون شد واسم انگور میخری؟"  به من هم میگی:" مامان تابستون نشده هنوز؟" میگم "نه واسه چی؟" میگی: "انگور دلم کشیده خب". من قربون اون دلت برم که همه چیز میخواد. ...
20 بهمن 1393

قهر و آشتی من و تو

آخه یکی نیست بگه من از دست این موش موشک بهونه گیر سرم را به کدامین دیوار بکوبم؟ وقتی روی دنده لج میفتی دیگه مرغت فقط یه پا داره . فقط خدا میدونه چه وروجکی هستی و اگه بخوای میدونی مامانی رو چطور بچزونی. میگی چرا؟ جونم واست بگه امروز دیگه تو دستشویی به یه مورچه گیر دادی و با اینکه اصلا نمیتونستی خودت رو نگهداری میگفتی مورچه رو از دستشویی بیرون کن من جیش دارم. تا من این مورچه رو از جلو چشمت دور کردم خودت رو خیس کرده بودی.آخه بچه انقدر لجباز؟؟؟ وقتی هم دیگه طاقتم طاق میشه و دعوات میکنم بی بروبرگرد و خیلی حق به جانب میگی: "برو خونتون ، میخوام یه مامان دیگه بخلم." منم نهایت تلاشم رو میکنم که خنده ام نگیره و...
18 بهمن 1393

کابوس دخترکم

عشقم ، نفسم، جونم، زندگی مامان. هنوز متعجب موندم از کار امروزت. صبح هنوز خواب بودی که من بیدار شدم. نشسته بودم که یهو با یه حالت ترس از خواب پریدی و منو صدا کردی . بعدم خودت رو تو بغلم چسبوندی و کلی اشک ریختی. فهمیدم که خواب بد دیدی ولی نمیدونستم چی. همینطور که گریه میکردی و صورتت خیس شده بود تو چشمام نگاه کردی و گفتی:"خواب دیدم تو منو ول کردی رفتی". نمیدونی به چه مصیبتی تونستم راضیت کنم . الهی دردت به جونم ، مگه من بمیرم که تو رو که پاره تنمی رهات کنم. وای که چه حس خوبی به آدم دست میده وقتی میبینی جگر گوشه ات انقدر بهت تعلق خاطر داره. قربون اون قلب مهربونت برم همیشه کنارتم مامانی. نبینم دیگه از این خوابها ببینی وق...
8 بهمن 1393

النا با چشم گریون

الهی فدات شم عزیز مامانی که امشب با بغض و گریه خوابت برد. آخه خاله مهناز با بچه‌ها خونه ما بودن. خیلی از اینجا بودنشون خوشحال بودی و با اینکه از صبح یه لحظه هم نخوابیده بودی،شاد و سرحال باهاشون بازی میکردی. وسط پژمان و مسعود جای خودت رو باز میکردی، می نشستی و حسابی براشون بلبل زبونی میکردی.موقع رفتنشون پژمان بهت یه تعارف زد که باهاشون بری. تو هم از خدا خواسته زود کاپشنت رو برداشتی رفتی بغل پژمان. واقعا قصدت رفتن بود و دم در با گریه آوردیمت داخل. بعدم مثل بارون بهار اشک میریختی و با التماس ازم میخواستی ببرمت خونه شون. هرکاری کردیم که قانعت کنیم نشد که نشد. بابایی بغلت کرد و انقدر راه رفت تا خوابت ببره. و اینگونه بود که النای خوشگلم با چ...
7 بهمن 1393

افعال بامزه تو

فدات شم عشق مامان که هنوز  نمیتونی فعل رو تو جمله هات درست بکار ببری. میگی "مامان ماکالونی واسم بپخ بخولم". وقتی میخوای بگی منو تو تابم بذار به زبون خودت میگی: "بذارمون تو تابم. "به " منو بگیر" میگی : "بگیرمون. " . به "منو ببر" میگی: "ببرمون". تمام افعال شبیه اینا رو همینطوری تلفظ میکنی.  جمله تکراری روزانه جیگر مامان اینه:" مامان ببلمون مهدکودک" ... فدای شیرین زبونیات... ...
25 دی 1393

تابستانت بخیر ...

به پایان بهار رسیدیم. تابستانت به خیر و شادی دخترکم ... تابستان زیباست. شبهای پر ستاره اش . گرما و درخشش خورشیدش . روزهای بلندش ... هندوانه و گیلاس و شربت خنک . طعم خوب کودکی ها ...  همه زیباست.....          لذت ببر و نفس بکش از فصل تولدت... تولد دوباره من    نفس بکش                                عمییییییییییییق        &n...
31 خرداد 1393