سالی که نکوست از روز اولش پیداست
وروجک من این اولین روز سال میخواستم دونه دونه موهام رو از دست تو بکنم. میگی چرا؟ جونم واست بگه توی این سه سالی که شیراز بودیم ، این اولین سالی بود که اولین روزش- برخلاف هرسال که شهرستان بودیم- خونه خودمون بودیم و من از این بابت یه جورایی خوشحال بودم. اما دسته گل به آب دادن شما نظرم رو کاملاً عوض کرد و از صبح تا حالا بقول بابایی مثل بچه ها بهونه خونه بابام رو میگیرم و ازش میخوام ما رو ببره شهرستان. و حالا داستان خرابکاری شیطون بلای مامان؛ مامانی مشغول آماده کردن ناهار روز عید بود که خانومی تو اتاقش رفت و در رو روی خودش بست. هرچی مامان پرسید که داره چیکار میکنه جوابش این بود:"دالم بازی میکنم نیا اتاقم" . مامانی هم...
نویسنده :
فاطمه مامان
22:15
لحظه تحویل سال
لحظه تحویل سال ۱۳۹۴ هجری شمسی به ساعت رسمی ایران ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه و ۱۰ ثانیه روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۴ هجری شمسی 2:15 am مطابق ۳۰ جمادیالاولی ۱۴۳۶ هجری قمری و ۲۱ مارس ۲۰۱۵ میلادی خواهد بود سال بز سلام به عسلی مامان که دقیقاً تا یک ساعت قبل از تحویل سال بیدار مونده و این ساعات آخر سال بیخوابی به سرش زده بود. بابایی قبل از تو خوابش برد ، منم خاموشی زدم که شما پا به پای مامان بیدار نمونی. عزیز دلم امسال اولین ساله که به مامانی کمک کردی توی چیدن سفره هفت سینمون و حسابی ذوق کردی از اینکار. وجودت همیشه سبز، عمرت پربرکت و خدا پشت و پناهت باشه. امیدوارم سال خوبی ...
نویسنده :
فاطمه مامان
1:25
چیزی نمانده
چیزی نمانده تا تمام شدنت تاکهنه شدنت تارفتنت تاخاطره شدنت چیزی نمانده تا اسمت رابگذاریم پارسال.. انگار نه انگار تو هم یکروز آمدی حالا رفتنت را شماره میکنیم... آخرین روز هزار و سیصد و نود و سه. ...
نویسنده :
فاطمه مامان
9:11
پایان خونه تکونی
خانه تکانی ما هم به اتمام رسید و یک روز و اندی مانده تا پایان سال. و حالا شیطنتهای خانومی در طول خونه تکونی مامان: مامانی فدات شه وقتی خانوم خونه میشی و میخوای خستگی رو ازم بگیری . میگی: "خسته شدی؟ بشین لو صندلی تا من بشولم" وای بمیرم که کار خونه خسته کرده دخترکم رو؛ " خیلی خسته شدم مامان" عاشقتم وقتی اینطوری اخم میکنی :" مامان تمیز نمیشه حالا چیکال کنم؟" ...
نویسنده :
فاطمه مامان
22:5
بهار را باور کن
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقیها را گل به دامن کرده است... باز کن پنجره ها را ای دوست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟! باز کن پ...
نویسنده :
فاطمه مامان
7:45
چهارشنبه سوری
پاس دارم آتش جاوید را ، یادگار فطرت جمشید را چند روزی مانده بودش تا به عید، آمد آتش در چنین روزی پدید بهر او آتشگهی آراستند، از پلیدی و سیاهی کاستند پس از آن هر سال در روزی چنین جشن سوری بوده در ایران زمین تا که آتش را پرستاری کنیم از اهورا طلب یاری کنیم... دختر قشنگم چهارشنبه آخر ساله و صدای ترقه که مدام از بیرون میاد و آتیش بازیهایی که از تلویزیون پخش میشه برات خیلی تازگی داره. همش میگی "مامان میخوام تبقه نگاه کنم". خلاصه که شب پرسروصداییه؛ صدای بارون و ترقه یه لحظه قطع نمیشه. من و تو هم تو خونه چهارشنبه سوری ای ...
نویسنده :
فاطمه مامان
20:45






