نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

تولد دوباره ام

یه جمعه دیگه

جمعه ای دیگر و بیرون رفتنمون با مامان جون و عمواحمد و زنعمو فاطمه. و اینکه در کل وقتی بچه های عمه ها و عمو نباشن چون هیچ سوژه ای واسه دعوا و گریه کردن نداری بیشتر بهت خوش میگذره و در یک کلام راحتی شیطون بلای ناقلا.             ...
29 فروردين 1394

پارک کوهپایه

این هم پارک کوهپایه که امروز با بابایی رفتیم واسه صرف ناهار. اما از بس حواست به وسایل بازی بود گرسنگی رو فراموش کرده بودی و فقط میخواستی "سوال ملغابی و چلخ و فلک " بشی. تازه چون هنوز آفتاب بود و پارک یه کم خلوت بود،به پیشنهاد آقاهه منم باهات سوار قطار شدم و وقتی وارد تونل میشد کلی سروصدا کردیم و خندیدیم. خلاصه حسابی بهمون خوش گذشت...ای جووونم         ...
23 فروردين 1394

...

جمعه 21 فروردین و النای من در طبیعت بهاری خونه بابابزرگ و باغ عمواحمد؛     ...
22 فروردين 1394

سرنوشت ماهی گلیها

عشق من از ماهی گلیهات نگفتم که از دست جنابعالی امنیت جانی نداشتن انقدر دست تو تنگشون کردی و بقول خودت باهاشون بازی کردی که یکی دو روز بیشتر عمر نکردن زبون بسته ها. حالا کاش فقط ماهیهای خودت بود. خونه مامان بزرگ هم به همین روش باعث مردن ماهیشون شدی. الآن برات تعریف میکنم چطوری؟ ماهیهای خودت رو که تو دستات میگرفتی و از تنگ بیرون میآوردی و تند تند مشغول بوسیدنشون میشدی. هرچی هم بهت تذکر میدادم که اینکار رو نکنی می گفتی: " دوسش دالم خب ، میخوام باهاش بازی کنم" . امسال سه بار واست ماهی خریدم. آخرین بار ، شب عید بود که باز همون بلا رو سرشون آوردی و حتی یک شبانه روز دوام نیاوردن. خونه بابابزرگ هم که بودیم تو پذیرایی مشغول بازی ب...
18 فروردين 1394

نوروز 94

سلام و صد سلام به جیگر مامان پس از یک وقفه نسبتاً طولانی... خبر خاصی از عید نوروز ندارم جز تفریحات و دید و بازدیدهای معمول. هفته اول کلاً شهرستان بودیم ،بعلاوه سه روز آخر عید که هر سال همراه با سیزده بدر اختصاص داره به روز طبیعت. و اما تعدادی عکس از نوروز نود و چهارمون که روزها گرم و تابستونی میشد و شبها سرما بیداد میکرد.   ...
16 فروردين 1394

سالی که نکوست از روز اولش پیداست

وروجک من این اولین روز سال میخواستم دونه دونه موهام رو از دست تو بکنم. میگی چرا؟ جونم واست بگه توی این سه سالی که شیراز بودیم ، این اولین سالی بود که اولین روزش- برخلاف هرسال که شهرستان بودیم- خونه خودمون بودیم و من از این بابت یه جورایی خوشحال بودم. اما دسته گل به آب دادن شما نظرم رو کاملاً عوض کرد و از صبح تا حالا بقول بابایی مثل بچه ها بهونه خونه بابام رو میگیرم و ازش میخوام ما رو ببره شهرستان. و حالا داستان خرابکاری شیطون بلای مامان؛ مامانی مشغول آماده کردن ناهار روز عید بود که خانومی تو اتاقش رفت و در رو روی خودش بست. هرچی مامان پرسید که داره چیکار میکنه جوابش این بود:"دالم بازی میکنم نیا اتاقم" . مامانی هم...
1 فروردين 1394

لحظه تحویل سال

لحظه تحویل سال ۱۳۹۴ هجری شمسی به ساعت رسمی ایران ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه و ۱۰ ثانیه روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۴ هجری شمسی  2:15 am مطابق ۳۰ جمادی‌الاولی ۱۴۳۶ هجری قمری و ۲۱ مارس ۲۰۱۵ میلادی خواهد بود  سال بز     سلام به عسلی مامان که دقیقاً تا یک ساعت قبل از تحویل سال بیدار مونده و این ساعات آخر سال بیخوابی به سرش زده بود. بابایی قبل از تو خوابش برد ، منم خاموشی زدم که شما پا به پای مامان بیدار نمونی. عزیز دلم امسال اولین ساله که به مامانی کمک کردی توی چیدن سفره هفت سینمون و حسابی ذوق کردی از اینکار. وجودت همیشه سبز، عمرت پربرکت و خدا پشت و پناهت باشه. امیدوارم سال خوبی ...
1 فروردين 1394
1