نفسمون النانفسمون النا، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامانی النامامانی النا، تا این لحظه: 35 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

تولد دوباره ام

چیزی نمانده

چیزی نمانده تا تمام شدنت تاکهنه شدنت تارفتنت تاخاطره شدنت چیزی نمانده تا اسمت رابگذاریم پارسال.. انگار نه انگار تو هم یکروز آمدی حالا رفتنت را شماره میکنیم... آخرین روز هزار و سیصد و نود و سه.       ...
29 اسفند 1393

پایان خونه تکونی

    خانه تکانی ما هم به اتمام رسید و یک روز و اندی مانده تا پایان سال. و حالا شیطنتهای خانومی در طول خونه تکونی مامان:         مامانی فدات شه وقتی خانوم خونه میشی و میخوای خستگی رو ازم بگیری . میگی: "خسته شدی؟ بشین لو صندلی تا من بشولم"     وای بمیرم که کار خونه خسته کرده دخترکم رو؛ " خیلی خسته شدم مامان" عاشقتم وقتی اینطوری اخم میکنی :" مامان تمیز نمیشه حالا چیکال کنم؟"   ...
28 اسفند 1393

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقیها را گل به دامن کرده است... باز کن پنجره ها را ای دوست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟! باز کن پ...
27 اسفند 1393

چهارشنبه سوری

پاس دارم آتش جاوید را ، یادگار فطرت جمشید را چند روزی مانده بودش تا به عید، آمد آتش در چنین روزی پدید بهر او آتشگهی آراستند، از پلیدی و سیاهی کاستند پس از آن هر سال در روزی چنین جشن سوری بوده در ایران زمین تا که آتش را پرستاری کنیم از اهورا طلب یاری کنیم...     دختر قشنگم چهارشنبه آخر ساله و صدای ترقه که مدام از بیرون میاد و آتیش بازیهایی که از تلویزیون پخش میشه برات خیلی تازگی داره. همش میگی "مامان میخوام تبقه نگاه کنم". خلاصه که شب پرسروصداییه؛ صدای بارون و ترقه یه لحظه قطع نمیشه. من و تو هم تو خونه چهارشنبه سوری ای ...
26 اسفند 1393

تخم مرغ رنگی

  نزدیک عیده و هرکس به نحوی در تدارک استقبال سال نو. برنامه های تلویزیون هم پره از آموزش شیرینی پزی و هفت سین و ... کار خانومی ما هم در اومده: " مامان این شیلینی ها لو واسم دلست کن" "مامان این هفت سینو دلست کن"   خلاصه هرچیزی که می بینی سفارش میدی. چند روزه که مدام تکرار میکنی:" مامانی کیک توت فلنگی بلام دلست کن". این یکی رو دیگه نمی دونم کجا دیدی ولی چشم عزیزم. از دیروز که تخم مرغهای رنگی رو تو تلویزیون دیدی صد بار ازم خواستی "ما هم تخم ملغ لنگ کنیم". می دونستم یه مقدار رنگ پودری تو خونه دارم و انقدر گشتم تا واسه دخترم پیدا کردم. تخم مرغ رنگ کردیم و حسابی کیف ...
20 اسفند 1393

خونه تکونی خونه بابابزرگ

  این جمعه خیلی کم خونه مامان جون بودیم. آخه خونه تکونی خونه بابابزرگ به عهده من ،خاله فرحناز و خاله فیروزه بود. صبحش که از خواب بیدار شدی بابا اومد دنبالت تو رو برد خونه مامان جون تا با بچه ها بازی کنی اما یک ساعت نشده برگشتی. وقتی چراش رو ازت پرسیدیم گفتی:" دوست داشتم پیش فلنوش باشم." از قضا فرنوش هم خونه عمه جونش مهمون بود و تا غروب ازش خبری نشد. عوضش تو هرجور تونستی من و خاله ها رو اذیت کردی و بخاطر تو وروجک حسابی کارمون لنگ بود. طبق عادت شریفت هرکی به هرچی دست میزد ازش میگرفتی و مدعی میشدی که "خودم می تونم، خودم ، خودم..." به خاله اجازه نمی دادی روی چهارپایه بره و دیوارها رو تمیز کنه. ...
16 اسفند 1393

به من بگو چرا؟؟؟

عروسک مامانی از صبح تا شب یه عالمه سوال داره. این روزا خیلی چراها تو ذهنته عزیز دلم.  " چرا لاکپشتم حرف نمیزنه مامان؟"  "مامان چرا ماهیام حرف نمیزنن؟ " " عروسکم چرا حرف نمیزنه؟" روزی چندین بار به زبون بچگونه خودت برات توضیح میدم که فقط آدمها هستند که میتونن با هم صحبت کنن. اونوقته که با ناز میگی:" با من حلف بزنن خب" .  امروز تازه متوجه شدم این افکار از کجا تو ذهن دختر کوچولوی من شکل گرفته . وقتی داشتی صحبت کردن شخصیت های کارتونی رو از تلویزیون میدیدی گفتی:" مامانی این خلسه و خلگوشه حلف میزنن، لاکپشت منم حلف بزنه". حالا بیا و درستش کن . مگه می تو...
14 اسفند 1393

Ateliye photo

و اما سیزدهم اسفندماه و تحویل عکسهای پردردسر خانوم گلم... خوشگل شدی عزیزتر از جونم                               ...
13 اسفند 1393

خانه تکانی دل

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت …   دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت …   کافی ست؟ نه، هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است تکاندی؟ دلت را ببین چقدر تمیز شد… دلت سبک شد؟     حالا این دل جای “او”ست دعوتش کن این دل مال “او”ست… همه چیز ریخت از دلت، ه...
10 اسفند 1393

بازیگر کوچولوی من

عاشقتم مامانی وقتی اینطوری خودت رو میزنی به خواب و بهم میگی ؛ "مامان بگو این النا خوشگله خوابه؟" بعد که من این جمله رو میگم میخندی و میگی:" نه نه بیدالم". شبها موقع خواب هم کارت فقط همینه. زیر پتو قایم میشی و به من و بابایی میگی:" بگین این النا خوشگله کجاست؟". صد بار باید تکرار کنیم تا وقتی که خودت خسته شی وگرنه دست بردار نیستی که نیستی. عزیزمی             ...
9 اسفند 1393